حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

ظهر یکی از روزهای رمضان بود ....منصور حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برد و اون روز هم روزه داشت.  از خرابه ای که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت ....جزامی ها داشتند ناهار می خوردند ...ناهار که چه ؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و و چیزهایی که تو اشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...یکی از اون ها بلند میشه به حلاج می گه : بفرما ناهار !
 - مزاحم نیستم ؟
 - نه بفرمایید.
 منصور حلاج میشینه پای سفره ....یکی از جزامی ها رو بهش می گه : تو چه جوریه که از ما نمی ترسی. دوستای تو حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند ...ولی تو الان....
 حلاج میگه : خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه .
 - پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی ؟
 - نشد امروز روزه بگیرم دیگه ...
 
 حلاج دست به غذا ها می بره و چند لقمه می خوره ...درست از همون غذا هایی که جزامی ها بهشون دست زده بودند ...
 
 چند لقمه که می خوره بلند میشه و تشکر می کنه و می ره ....
 
موقع افطار که میشه منصور غذایی به دهنش می زاره و می گه : خدایا روزه من را قبول کن ....
 یکی از دوستاش می گه : ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی
 
 منصور حلاج در جوابش می گه : اون خداست ...روزه ی من برای خداست ...اون می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم ....کدامیک روزه ام را باطل می کرد، دل بنده اش را می شکستم یا خوردن چند لقمه غذا ؟؟؟

 

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟

 

گفت : می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ، تا مردم خدا را فقط به خاطرعشق به او بپرستند،

 

نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 خرداد 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیب­های بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم می­کنیم ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو دست تقدیر و سرنوشت و ... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور نیست. بلکه خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگیمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم و همه تلاشمون در این باشه که روز به رزو بهتر بشیم. 

لئوناردو داوینچی به هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل بزرگی شد. او می­بایست نیکی را به شکل ((عیسی)) و بدی را به شکل ((یهودا )) یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می­کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانی­اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کلیسا دعوت کرد و تابلو را به او نشان داد. سپس جوان را به کارگاهش برد و از چهره­اش اتودها و طرح­هایی برداشت.

سه سال گذشت، تابلو شام آخر، تقریباً تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.  کاردینال مسئول کلیسا کم­کم به او فشار آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش، پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده­پوش و مستی را در جوی آبی  یافت.

از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی­فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران داووینچی سرپا نگهش داشتند و در همان حالت، داوینچی از خطوط بی­تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود، طرحی کشید.

 

وقتی کار تمام شد، گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه­ای از شگفتی و اندوه گفت:

-  ((من این تابلو را قبلاً دیده­ام))

داوینچی شگفت زده پرسید:

-   ((کجا؟))

-   سه سال پیش، قبل از اینکه همه چیزم را از دست بدهم، زمانی که در یک گروه همسرایی آواز می­خواندم و زندگی زیبایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدتی نقاشی چهره عیسی بشوم.

 

جوانی که روزی از چهره اون داوینچی نیکویی رو کشیده بود تونست خودش رو به جایی برسونه که تبدیل به تاریکی و زشتی بشه. ما انسانها خیلی وقتها به خاطر اینکه دوست داریم خودمون رو با دیگران مقایسه بکنیم و یا حتی خودمون رو کمتر از اونها بدونیم و سعی کنیم کارهای اونها رو انجام بدیم، خودمون رو از دست می­دیم. کمی به اون چیزی که خدا ما رو برای اون آفریده فکر کنیم. قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

الهى

بار ها دلت را شکستم اما دم نزدی. قسم به نامت خوردم و قسم شکستم، اما تو باز مرا آنگاه که از همه جا رانده شدم و قصد خانه تو کردم، عاشقانه پذیرفتی ...تو مگر کیستی که چنین عاشق این بنده ی ناسپاسی و همه روز و شب منتظری تا من به طرفت سجاده بندازم ... بگو آخر چیستی که وقتی من دور از تو به دنبال آرزوهای خود بودم و آنها را نیافتم و زمین خوردم، باز توعاشقانه دستانم را گرفتی و بلندم کردی...الهی با این همه شرمندگی و تقصیر باز هم وقتهای  دلتنگی سرم را به پاهایت می گذاری...الهی گیرم که تو ببخشاییم، اما بگو از شرمندگی تقصیر بندگیت چه کنم؟

الهى ! از من آهى و از تو نگاهى

الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اینك جز آه در بساط

ندارم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت

آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند: 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

 یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد

 حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج

می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند

یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید

استاد گفت: دقیقا“ و

مشکلات زندگی هم مثل همین است

 اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

مردی برای اصلاح سر وصورتش به آرایشگاه رفت در بین کار وگفت وگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت : من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان  بروی تا ببینی خدا وجود ندارد؟

شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد ورنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد ورنج وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر وبحث کند¸ آرایشگر کارش را تمام کرد ومشتری از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند وکثیف وبه هم تابیده وریشه اصلاح نکرده ¸ظاهرش کثیف وبه هم ریخته بود.

مشتری برگشت ودوباره وارد آرایشگاه شد وبه آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری  با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل  مردی که بیرون است با موهای بلند وکثیف وریشه اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها  وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.

مشتری  تاکید کرد:دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم  به او مراجعه نمیکنند ودنبالش نمی گردند

برای همین است که این همه درد ورنج در دنیا وجود دارد......



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 اسفند 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

 

 

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : – بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار……

 

 

تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود … تاریک .
………
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 اسفند 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

دخترك گریه میكرد و های های اشك می ریخت

گل از او پرسید:برای چه گریه میكنی؟

دخترك گفت:بچه ها مرا به خاطر چهره ام مسخره می كنند

گل ناراحت شد وگفت:دوست داری بدانی،چه كسی یا چه چیزی از همه زیباتر است؟

دخترك كمی آرام شد وگفت:آری

ناگهان آسمان میان حرف های آنها آمد و گفت:معلوم است من در این دنیا از همه زیباترم،

هرگاه بخواهم چهره ام را میتوانم به راحتی تغییر دهم

گاهی آفتابی ونورانی

گاهی تاریك وپرستاره

گاهی سرخ و نیلگون

گاهی برق آسا و خشمگین

پس می بینید كه من از همه زیباترم

ناگهان دریا گفت :من كه از آسمان زیباترم

ماهی های رنگارنگ وزیبا

سنگ ها و صدف های باارزش وزیبا

در درون من دنیای دیگری ست كه اگر به آن وارد شوی از هر زیبایی،زیباتر هم خواهی یافت  ناگهان دشت گفت: من از همه زیباترم

گل های رنگارنگی كه بر روی من روییده چشم هر بیننده ای راخیره میكند

وبا وزش باد ،چمنزار هم با او هم نوا آهنگ طبیعت زنده را اجرا می كند

وناگهان چشم دخترك به سخن امد وگفت:من از همه زیباترم

زیرا اگر من نباشم زیبایی هیچ كدام شما اهمیت نخواهد داشت 

وجود زیبای من است،كه اعتماد به زیبایی را به شما می بخشد

ناگهان چیزی از درون دخترك با صدایی ارام وزیبا سخن گفت

گفت:كه من از چشم زیباتر و مهم ترم

اگر چشم باشد ولی من احساس زیبایی را در درون انسان به وجود نیاورم

زیبایی ظاهری اهمیتی نخواهد داشت

و عظمت آفریدگار را درك نخواهد كرد

هر چند دخترك صورت چندان زیبایی نداشت

اما اكنون خوشحال بود كه در عوض دل زیبا و پر احساسی دارد

گل به دخترك گفت :حالا دیدی چه كسی از همه زیباتر است .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 اسفند 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

اگر حجاب را فهمیده باشی، می دانی که چه می گویم

اگر وقتی که در خیابان ها راه می روی با نیم نگاهی به هم سن و سال های خودت ، به این حجاب افتخار کنی ، می دانی چه می گویم !!!! اگر وارد بعضی پاساژها بشوی و هزاران نگاه ، بی وقفه زیر نظر بگیرند سر تا پایت را ، اگر در بعضی خیابان ها و مغازه ها و مطب ها با ورودت چشم ها حیرانت شوند ، اگر نزدیک ترین دوستان و اقوام به خاطر این حجاب چپ چپ نگاهت کنند ، می دانی چه می گویم


و اگر غیر از این باشد هرگز نخواهی فهمید که چه لذتی است در این حجاب

وقتی در هوای گرم تابستان ( که به حق صبر آدم را می برد ) با گوشه چادرت سعی می کنی صورتت را خنک کنی و خانم مسن کنار دستت با ترحم نگاهت می کند و می گوید :((دخترم این روسری رو یه کم بکش عقب!!!)) و تو لبخند می زنی اما یک بند انگشت از این حجاب را به هوای تازه نمی دهی


لذت حجاب را درک نمی کند آن خانم کنارت در حالی که شال نازک سرش را مداوم بازو بسته می کند بلکه از این داغی آفتاب فرار کند ، نگاهی به چهره تو می اندازد و به دوستش می گوید :((خدا رو شکرکه ما جهنمی هستیم وگرنه هلاک می شدیم !)) انگار لذت حجاب را هرگز نچشیده


لذت حجاب را آن مغازه دار هم نمی داند وقتی که با تعجب می پرسد :((خانوم !! چرا شما چادر می پوشید؟؟؟ ))

این جا خیلی ها نمی دانند لذت حجاب را !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 اسفند 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟

پسر جواب داد:من میزنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید

با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود

پسرم من میزنم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما میزنی؟

پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 اسفند 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 اسفند 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

چقدر هفتاد هشتاد سال کم است برای دیدن تمام دنیا!
برای بودن با تمام مردم دنیا!
چقدر حیف است که من میمیرم و غواصی در عمق اقیانوس ها را تجربه نمی کنم !
میمیرم و حداقل یکبار زمین را از روی کره ماه نمی بینم !
دلم می خواست چند سال در یک جنگل یا یک روستا زندگی کنم و چند سالی را هم در چند کشور دیگر با آداب و رسومی دیگر.
دلم میخواست چند کلیسا و معبد و مسجد بزرگ جهان را میدیدمو با پیروان ادیان مختلف حرف میزدم .
دلم میخواست یکبار هم که شده از ارتفاعی بلند و مهیب پرواز میکردم

""دلم می خواست های من""
زیادند ،
بلندند ،
طولانی اند .
اما مهمترین دلم می خواست من،
این است که انسان باشم
انسان بمانم
و انسان محشور شوم .
چقدر وقت کم است .
تا وقت دارم باید مهر بورزم به همین چند نفر که از تمام مردم دنیا با من نفس می کشند ،
باید مهربورزم به همین جغرافیایی که سهم چشمهای من از جهان است .
وقت کم است باید خوب باشم.. .. ..
مهربان باشم...
ودوست بدارم همه ی زیبایی ها را....
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ : ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ :
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 4 اسفند 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارور تر و شاداب تر می شدند و مردم برای خرید سراغ او می آمدند. یک سال تعداد سیب های برداشت شده بسیار زیادتر از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه های او بودند. در دهکده ای دور کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می گفت و مردم را از خرید سیب های او بر حذر می داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائما" آنها را به صبر و تحمل دعوت می کرد و از شاگردان می خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند. وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب های برداشت شده امسال بیشتر از  قبل است و بیم خراب شدن میواه هایش میرود٬ شیوانا به چند نفر از شاگردانش گفت که بخشی از سیب ها را با خود ببرند و به مردم آن ده که کاهن در آن زندگی می کرد به قیمت بالا بفروشند، در عین حال به شاگردان خود گفت که هر جا رسیدند درسهای رایگان شیوانا را برای مردم ده بازگو کنند و در مورد مسیر تفکر و روش معرفتی شیوانا نیز صحبت کنند. هفته بعد وقتی شاگردان برگشتند با تعجب گفتند که مردم ده نه تنها سیب های برده شده را خریدند بلکه سیب های اضافی را نیز پیش خرید کردند. یکی از شاگردان با حیرت پرسید: "اما استاد سوالی که برای ما پیش آمده این است که چرا مردم آن ده با وجود اینکه سال ها از زبان امین معبدشان بدگویی شیوانا را شنیده بودند ولی تا این حد برای خرید سیب های شیوانا سر و دست می شکستند؟" شیوانا پاسخ داد: جناب کاهن ناخواسته نام شیوانا را در اذهان مردم زنده نگه داشته بود، شما وقتی درباره مطالب معرفتی و درسهای شیوانا برای مردم ده صحبت کردید، آنها چیزی خلاف آنچه از زبان کاهن شنیده بودند را مشاهده کردند، به همین خاطر این تفاوت را به سیب ها هم عمومیت دادند و روی کیفت سیب های شما هم دقیق شدند و عالی بودن آنها را هم تشخیص دادند. ما سود امسال را مدیون بدگویی های آن کاهن بد زبان هستیم. او باعث شد مردم ده با ذوق و شوق و علاقه و کنجکاوی بیشتری به درس های معرفت روی آورند و در عین حال کاهن خود را بهتر بشناسند! پیشنهاد می کنم به او میدان دهید و بگذارید باز هم بدگویی و بد زبانی اش را بیشتر کند. به همین ترتیب همیشه می توان روی مردم این ده به عنوان خریدار های تضمینی میوه های خود حساب کنید. هر وقت فردی مقابل شما قد علم کرد و روی دشمنی با شما اصرار ورزید، اصلا" مقابلش نایستید، به او اجازه دهید تا یکطرفه در میدان دشمنی یکه تازی کند. زمان که بگذرد سکوت باعث محبوب تر شدن شما و دشمنی او باعث شکست خودش می شود. در این حالت همیشه به خود بگویید، قدرت من بیشتر است چرا که او هیچ تاثیری روی من ندارد و من هرگز به او فکر نمی کنم و بر عکس من باعث می شوم تا به طور دائم در ذهن او جولان دهم و او را وادار به واکنش نمایم، این جور مواقع سکوت نشانه قدرت است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 بهمن 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد!
شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: ”این مرد همسر من و پدراین دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟
شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: ”این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟”دخترک با خنده گفت: ”من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند
زن نیز گفت: ”من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد!؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم!؟

شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت: ”آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادرگستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!”
پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده ازبغض  گفت: ”اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!”
پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.
شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 بهمن 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

شیطان كه می خواست خود را با عصر جدید تطبیق بدهد ، تصمیم گرفت وسوسه های قدیم و در انبار مانده اش را به حراج بگذارد. در روزنامه ای آگهی داد و تمام روز ، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت
حراج جالبی بود : سنگهایی برای لغزش در تقوا ، آینه هایی كه آدم را مهم جلوه می داد ، عینك هایی كه دیگران را بی اهمیت نشان می داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می كرد : خنجر هایی با تیغه های خمیده كه آدم می توانست آن ها را در پشت دیگری فرو كند ، و ضبط صوت هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.
شیطان رو به خریدار ها فریاد زد : نگران قیمت نباشید ! الان بردارید و هر وقت داشتید ، پولش را بدهید.
یكی از مشتری ها ، در گوشه ای دو شی ء بسیار فرسوده دید كه هیچ كس به آن ها توجه نمی كرد . اما خیلی گران بودند . تعجب كرد و خواست دلیل این اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد : فرسودگی شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده ام . اگر زیاد جلب توجه می كردند ، مردم می فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند . با این حال ، قیمت شان كاملا مناسب است : یكی شان ((شك)) است ، و آن یكی ((عقده حقارت)) . تمام وسوسه های دیگر فقط حرف می زنند ، اما این دو وسوسه ، عمل می كنند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 بهمن 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

اگه دلت گرفته؛ اگر فکر می کنی هیچی آرومت نمی کنه؛ اگه از همه کس و همه چی خسته شدی؛ اگه بی حوصله شدی؛ اگه از ته دل ناراحتی؛ اگه مدام اتفاقای بد می افته؛ اگه هیچ کس درکت نمی کنه؛ اگه... اگه... اگه...

بدون فقط یه کار باید بکنی... نگاهتو عوض کنی!

خدا خیلی دوستت داره که وقتی درس نمی خونی نمره ت بد می شه. اگه نمره ت خوب می شد تو دیگه درس نمی خوندی و اتفاقای بدتری برات می افتاد.

خدا خیلی دوستت داره که وقتی اشتباهی می کنی مامان دعوات می کنه... اگه دعوات نمی کرد تو مدام اشتباه می کردی و زندگیت نابود می شد.

خدا خیلی دوستت داره که همه بهت گیر می دن. این نشون می ده که برای خیلی ها مهمی و دوست ندارن از دست بری...

خدا خیلی دوستت داره که امروز ماشین خراب بود و تو دیرتر به کلاست رسیدی. چون شاید تصادف می کردی و اصلا نمی رسیدی.

خدا خیلی دوستت داره که قرارت با دوستت به هم خورد. چون شاید می خواست حرفای اشتباهی بهت بزنه و ناراحتت کنه و الان پشیمون شده...

می بینی؟... می تونی با عوض کردن نگاهت همه چی رو مثبت کنی...  وقتی همه چی رو از خدا بدونیم، وقتی مطمئن باشیم خدا دوستمون داره و مواظبمون هست... کارهامون رو به سمت اون جهت می دیم و اون وقته که همه چی سر و سامون می گیره...

توکلت الی الله





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 بهمن 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی


( کل صفحات : 15 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic