حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
خدایا... 
سرده این پایین ، از اون بالا تماشا کن
اگه میشه فقط گاهی ، بیا دست منو ”ها” کن
خدایا سرده این پایین ، ببین دستامو ، میلرزه
دیگه حتی همه دنیا ، به این دوری نمی ارزه
بگو گاهی که دلتنگم ، از اون بالا تو میبینی ،
بگو گاهی که غمگینم ، تو هم دلتنگ و غمگینی
کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیرچشماته ،
خدایا! وقته برگشتن ، یه کم با من مدارا کن ،
شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 مهر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
بزرگ شدیم و فهمیدیم که دوا , آب میوه نبود .
بزرگ شدیم و فهمیدیم که پدر همیشه با دستان پر باز نخواهد گشت آنطور که مادر گفته بود
بزرگ شدیم و فهمیدیم که چیزهای ترسناک تر از تاریکی هم هست !
بزرگ شدیم به اندازه ای که فهمیدیم پشت هر خنده مادر هزار گریه بود و پشت هر قدرت پدر یک بیماری نهفته !
بزرگ شدیم و فهمیدیم که مشکلات ما دیگر در حد یک بازی کودکانه نیست !
و دیگر دستهای ما را برای عبور از جاده نخواهند گرفت !
بزرگ تر که شدیم , فهمیدیم که این تنها ما نبودیم که بزرگ شدیم بلکه والدین ما هم همراه با ما بزرگ شده اند و چیزی نمانده که بروند ! شاید هم رفته باشند ...!!
خیلی بزرگ شدیم تا فهمیدیم که دلیل چین و چروک صورت مادر و پدر نگرانی از آینده ما بود .
خیلی بزرگ شدیم تا فهمیدیم سخت گیری مادر عشق بود
غضبش عشق بود
و تنبیه اش عشق
و خیلی بزرگتر شدیم تا فهمیدیم زیباتر از لبخند پدر , انحنای قامت اوست
عجب دنیایی است ؟
و عجب تراز دنیا چه کوتاهست عمر ...
معذرت میخواهم فیثاغورث
ولی پدر سخت ترین معادله ی دنیاست
معذرت میخواهم نیوتن
ولی راز جاذبه , مادر است
معذرت میخواهم ادیسون
ولی اولین و آخرین چراغ زندگی , پدر و مادر هستند.










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 مهر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
️عالمی مشغول نوشتن با مداد بود.
کودکی پرسید: چه می نویسی؟

عالم لبخندی زد و گفت: مهم تر از نوشته هایم، مدادی است که با آن می نویسم.
میخواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی!


پسرک تعجب کرد! چون چیز خاصی در مداد ندید.
عالم گفت پنج خصلت در این مداد هست. سعی کن آن ها را به دست آوری.



اول: می توانی کارهای بزرگی کنی، اما فراموش نکن دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند و آن دست خداست!


دوم: گاهی باید از مداد تراش استفاده کنی، این باعث رنجش می شود، ولی نوک آن را تیز می کند.
پس بدان رنجی که می برى از تو انسان بهتری می سازد!


سوم: مداد همیشه اجازه می‌دهد برای پاک کردن اشتباه از پاك كن استفاده کنی؛
پس بدان تصحیح یک کار خطا، اشتباه نیست!


چهارم: چوب مداد در نوشتن مهم نیست؛ مهم مغز مداد است که درون چوب است؛
پس همیشه مراقب درونت باش که چه از آن بیرون می آید!

پنجم: مداد همیشه از خود اثری باقی می گذارد؛

پس بدان هر کاری در زندگی ات مى كنى، ردی از آن به جا مى ماند؛
پس در انتخاب اعمالت دقت کن!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 19 مهر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
روزى شیخى نزد عارف اعظم آمد و گفت:
من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام
روبروى خانه ى من یک دختر و مادرش زندگى مى کنند
هرروز و گاه نیز شب،مردان متفاوتى آنجا رفت و آمد دارند
مرا تحمل این اوضاع دیگر نیستی
عارف گفت:شاید اقوام باشند
گفت:نه من هرروز از پنجره نگاه میکنم
گاه بیش از ده نفر متفاوت میایند بعدازساعتى میروند
عارف گفت:کیسه اى بردار براى هرنفریک سنگ درکیسه انداز
چند ماه دیگر با کیسه نزد من آیى تا میزان گناه ایشان بسنجم
شیخ با خوشحالى رفت و چنین کرد
بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت:
من نمى توانم کیسه را حمل کنم از بس سنگین است شما براى شمارش بیایىد
عارف گفت:یک کیسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى!چگونه میخواهى با بار سنگین گناه نزد خداوند بروى؟
حال برو به تعداد سنگها حلالیت بطلب و استغفارکن
چون آن دو زن،همسر و دختر عارفى بزرگ هستند
که بعدازمرگ وصیت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند
اى شیخ آنچه دیدى "واقعیت" داشت اما "حقیقت" نداشت
بیایید دیگران را "قضاوت" نكنیم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 مهر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
میگویند: روزی بهلول را درقبرستان دیدند، او را گفتند ، در اینجا چه می کنی؟
بهلو ل در جواب گفت :
با جمعی نشسته ام که به من آزار نمیرسانند ، حسادت نمی کنند ، دروغ نمی گویند ، طعنه نمیزنند ، خیانت نمی کنند، قضاوت نمی کنند ، مرا به یاد سرای آخرت میاندازند ، و بالا تر از همه ی اینها ، اگر از پیششان بروم ، پشت سرم بد گویی نمی کنند.

      



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 مهر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
خداوند ازعزرائیل پرسید:آیا تابحال گریه کرده ای زمانی که جان بنی آدم را میگرفتی؟
جواب داد:یک بار خندیدم، یک بارگریه کردم ویک بار ترسیدم.
 خنده ام زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی رابگیرم، اورادرکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم راطوری بدوز که یک سال دوام بیاورد.. به حالش خندیدم وجانش راگرفتم.
 گریه ام زمانی بود که به من دستوردادی جان زنی رابگیرم که باردار بود ومن او را دربیابان بی آب وغذا یافتم، سپس منتظر ماندم تا نوزادش رابه دنیا آورد وجانش راگرفتم. دلم به حال آن نوزاده بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم.
 ترسم زمانی بود که امرکردی جان فقیهی رابگیرم که نوری از اتاقش می آمد. هرچه نزدیک تر شدم نوربیشترشد وزمانی که جانش راگرفتم ازدرخشش چهره اش ترسیدم و وحشت کردم
....
دراین هنگام خداوند به عزرائیل گفت :میدانی آن عالم نورانی که بود...؟  اوهمان نوزادی بودکه جان مادرش راگرفتی من مسئولیت حمایتش را عهده‌دار بودم....پس هرگزگمان مکن که با وجود من موجودی دراین جهان بی سرپناه باشد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 مهر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic