حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.


روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت


اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.


 
.فرعون یک روز از او فرصت گرفت


شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که


ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.


فرعون پرسید کیستی؟


ناگهان دید که شیطان وارد شد.


شیطان گفت:


خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.


سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.


بعد خطاب به فرعون گفت:


من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم


آن وقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟


 
:پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت


چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی.


شیطان پاسخ داد:


زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ،

تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم

یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم.

ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

 

      به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

      نخند

     به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

     نخند

    به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

    نخند

     به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

    نخند

     به دستان پدرت،

    به جاروکردن مادرت،

    به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

    به راننده ی چاق اتوبوس ،

    به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

    به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

    به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

   به مجری نیمه شب رادیو،

   به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

   به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

    به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

   به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

   به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

   به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

   به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

    به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

   به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

   به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

   به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

    به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

    به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

   نخند

    نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

    که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

   آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

    آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

   بارمی برند،

   بی خوابی می کشند،

    کهنه می پوشند،

   جارمی زنند

      سرما و گرما می کشند،

                                      وگاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند...

اتفاقا فردای آن روز؛ اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت...

ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند.

پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند.

درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت.

درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت...

در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت :

ای رفیق شفیق شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد ، بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛تا بدین پایه رسیدی!

درویش پادشاه شده گفت : ای یار عزیز در عوض تبریک؛ تسلیت گوی آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به گدائی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم...!

  نکته: از نظر انسانها سگها حیواناتی با وفا ومفیدند ، ولی از نظر گرگها، سگها گرگ هایی بودند كه تن به خفت  بردگی سپردند تا در آسایش و رفاه زندگی كنند!!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

****************************** **

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده*





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic