حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM


 دانشجویی 18 ساله در تلاش بود تا شهریه اش را تأمین کند. یتیم بود و نمی دانست 
به کجا روی آورد و نزد چه کسی دست دراز کند. ناگهان اندیشه ای به ذهنش خطور  کرد. او و دوستش تصمیم گرفتند کنسرت موسیقی در محوّطۀ دانشگاه ترتیب دهند تا پول تحصیلات خود را فراهم آورند. آنها نزد پیانیست بزرگ، ایگناسی پادرفسکی رفتند.مدیر برنامه اش مبلغ دو هزار  دلار برای تضمین اجرای برنامه مطالبه کرد. معامله صورت گرفت و دو پسر مزبور شروع به فعالیت کردند تا کنسرت را به موفّقیت نزدیک نمایند. روز بزرگ فرا رسید،  امّا متأسّفانه آنها نتوانسته بودند به اندازۀ کافی بلیط بفروشند.

کلّ مبلغی که توانستند جمع آوری نمایند 1600 دلار بود. آنها نومید نزد پادرفسکی رفتند و
 تنگنای خود را با او در میان گذاشتند. کلّ 1600 دلار جمع آوری شده را با چکی به  مبلغ 400 دلار به او دادند با این وعده که در موعد مقرّر مبلغ مزبور را تأمین کنند.
 پادرفسکی گفت:"خیر؛ این قابل قبول نیست." او چک را پاره کرد و مبلغ 1600 دلار 
را به آنها برگرداند.
 سپس گفت:"این 1600 دلار را بگیرید. لطفاً جمیع مخارجی را که تا به حال کرده اید 
از آن کم کنید. پولی را که برای شهریه لازم دارید نگه دارد و آنچه که باقی می ماند به من بدهید."
 دو پسر خیلی تعجّب کردند و با تشکّر فراوان از او جدا شدند.

 این کار کوچکی به نشانۀ محبّت بود. امّا پادرفسکی را به عنوان مردی بزرگ نشان  داد. چرا باید به دو نفری که حتّی آنها را نمی شناسد کمک کند؟ همۀ ما در زندگی
  خود در وضعیتی مشابه قرار میگیریم.
 اکثر ما با خود میگوییم:

 "اگر به آنها کمک کنم، بر سر خود من چه می آید؟"

 امّا آنها که واقعاً بزرگند و بزرگ فکر میکنند به این فکر می افتند که:

 "اگر به آنها کمک نکنم چه بر سر آنها خواهد آمد؟"

 
آنها این کار را به امید و توقّع عوض و پاداش انجام نمی دهند. آنها صرفاً به این علّت که باور دارند کار درستی است انجام میدهند.

 پادرفسکی بعداً به مقام  نخست وزیری لهستان رسید. رهبری بزرگ بود؛امّا متأسّفانه جنگ جهانی اوّل در گرفت  و لهستان تاراج شد و به شدّت آسیب دید.
 بیش از 5/1 میلیون نفر از مردم کشورش در معرض خطر مرگ ناشی از گرسنگی قرار  گرفتند و هیچ پولی برای تأمین موادّ غذایی برای آنها موجود نبود. از وزارت رفاه
و غذای ایالات متّحده تقاضای کمک کرد. وزیر این وزارت خانه مردی به نام هربرت  هوور بود که بعدها به مقام ریاست جمهوری امریکا رسید. هوور با اعطای این کمک  موافقت کرد و به سرعت چندین تن موادّ غذایی برای تغذیۀ مردم گرسنه و قحطی زدۀ  لهستان با کشتی ارسال شد.
 مصیبت وارده جبران شد و پادرفسکی نفس راحتی کشید. تصمیم گرفت برای ملاقات با  هوور به امریکا برود و شخصاً از او تشکّر کند. وقتی پادرفسکی به علّت این حرکت شریف هوور خواست از او تشکّر کند، هوور بلافاصله وسط حرف او پریده گفت:

 "شما نباید از من تشکّر کنید، آقای نخست وزیر. شاید به خاطر نداشته باشید؛ امّا  چندین سال قبل شما به دو دانشجو کمک کردید که بتوانند تحصیلات دانشگاهی خود را  ادامه دهند. من یکی از آن دو هستم."






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 خرداد 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

ظهر یکی از روزهای رمضان بود ....منصور حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برد و اون روز هم روزه داشت.  از خرابه ای که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت ....جزامی ها داشتند ناهار می خوردند ...ناهار که چه ؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و و چیزهایی که تو اشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...یکی از اون ها بلند میشه به حلاج می گه : بفرما ناهار !
 - مزاحم نیستم ؟
 - نه بفرمایید.
 منصور حلاج میشینه پای سفره ....یکی از جزامی ها رو بهش می گه : تو چه جوریه که از ما نمی ترسی. دوستای تو حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند ...ولی تو الان....
 حلاج میگه : خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه .
 - پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی ؟
 - نشد امروز روزه بگیرم دیگه ...
 
 حلاج دست به غذا ها می بره و چند لقمه می خوره ...درست از همون غذا هایی که جزامی ها بهشون دست زده بودند ...
 
 چند لقمه که می خوره بلند میشه و تشکر می کنه و می ره ....
 
موقع افطار که میشه منصور غذایی به دهنش می زاره و می گه : خدایا روزه من را قبول کن ....
 یکی از دوستاش می گه : ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی
 
 منصور حلاج در جوابش می گه : اون خداست ...روزه ی من برای خداست ...اون می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم ....کدامیک روزه ام را باطل می کرد، دل بنده اش را می شکستم یا خوردن چند لقمه غذا ؟؟؟

 

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟

 

گفت : می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ، تا مردم خدا را فقط به خاطرعشق به او بپرستند،

 

نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 خرداد 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic