حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

سلام خدا جون

میدونم ازم دلخوری ، میدونم  چند وقته بهت سر نزدم ، میدونم چند وقته فراموشت کردم !

خدا جون میخوام واست از دلتنگیم بگم ، میدونم مثه همیشه سنگه صبورمی ..

دلم خیلی گرفته ، این بار نه از دور و بریهام ، نه از دنیا ، از خودم !!

یه مدته حضورت توی لحظه های بودنم احساس نمیشه !

یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده !

یه مدته از گناه ابایی ندارم !

یه مدته دیگه از سنگینی نگاهت شرم ندارم !

یه مدته توی مرداب زندگی غرق شدم !

یه مدته بنده ی ناسپاس شدم !

یه مدته مغرور شدم !

خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه !

یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه !

اظطراب ازفاصلهی افتاده بین من و تو

خدا جون … تو کمکم کن !!

نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم !

     دستمو بگیر، کمکم کن





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من می‌تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت،یقه جوان را گرفت و عصبانی،طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد: مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... گه می‌خوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمی‌کشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و عکس‌العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد: خیلی عذر می‌خوام فکر نمی‌کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می‌برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

1- آلبرت اینشتین (AlbertEinstein) در کودکی دچار بیماری دیسلسیک بود. یعنی معنی و مفهوم کلمات و عبارات را درست تشخیص نمی داد. معلم آلبرت اینشتین او را عقب مانده ذهنی، غیر اجتماعی و همیشه غرق در رویاهای احمقانه توصیف می کرد، ضمنا وی دوبار در امتحانات کنکور دانشگاه پلی تکنیک زوریخ مردود شد!

   

2.   توماس ادیسون (Thomas AlvaEdison) که معلمانش از آموزش او در مدرسه عاجز مانده بودند در تمام طول تحصیل کم ترین نمره ها را از درس فیزیک می گرفت ولی همین شخص بعدها موفق شد بیش از هزار وصد وپنجاه اختراع به جامعه بشریت عرضه کند که بیشتر آنها در زمینه علم فیزیک بوده است!

3.   بتهون (Ludwig van Beethoven) معلم او می گفت در طول زندگیش "اوچیزی یاد نخواهد گرفت"

4.   پیکاسو (Pablo Picasso) یکی از معروفترین نقاشان جهان بدون کمک و حضور پدرش که در زمان امتحانات کنارش می نشست نمی توانست در درس هایش نمره قبولی کسب کند!

5.   هیلتون (Conrad NicholsonHilton) که مالک بیش از 300هتل در سرتاسر دنیاست در دوران کودکی برای گذران زندگی مجبور بود کف سالن‌ها و هتل ها را طی بکشد!

6.   جیمز وات (James Watt) که مخترع ماشین بخار بود فردی کودن توصیفش می کردند!

7.   امیل زولا (Émile François Zola) نویسنده بزرگ فرانسوی دانش آموزی تنبل بود که در مدرسه از درس ادبیات معمولا نمره صفر می گرفت!

8.   ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) مدرسه خود را با رتبه 42 به عنوان یک دانش آموز غیر ممتاز ترک کرد!

9.   لویی پاستور (Louis Pasteur) در مدرسه یک محصل متوسط بود و در دوره لیسانس در درس شیمی بین 22 نفر رتبه 22 را کسب کرد!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

پسر : نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است

پسر : آهان اگر اینطور است ، قبول است

***************************

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم

بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است

بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

************************

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم

مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!

پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد

***********************

و معامله به این ترتیب انجام می شود ................

 

نتیجه اخلاقی:

حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

 

پیری برای جمعی سخن میراند.


لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.


بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.


او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.


او لبخندی زد و گفت:


وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،



پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید


گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

روزی مجنون از روی  سجاده ی  شخصی  در حال نماز عبور کرد
مرد نمازش را شکست و گفت:
مردک من در حال راز و نیاز با خدابودم
تو چگونه این رشته را بریدی؟؟!!...
مجنون لبخندی زد و گفت:
من عاشق دختری هستم تو را ندیدم!!...
تو عاشق خدایی و مرا دیدی؟؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

دو روز مانده به پایان جهان‏،‏ تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید‏،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم ‏ اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز … با یک روز چه کار می توان کرد

خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند‏، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد‏، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات و مبهموت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند‏، می ترسید راه برود‏ ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد … بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم‏ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خوشید بگذارد. می تواند …
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد. زمینی را مالک نشد. مقامی را به دست نیاورد اما …
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنها که او را نمی شناختند‏ سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشید‏ عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

سوسک غمگین به خدا گفت:«کسی دوستم ندارد،میدانی که چقدر سخت است،اینکه کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که دنیا را ساختی...»                                                      

خدا هیچ نگفت!

سوسک گفت:«به پاهایم نگاه کن!ببین چقدر چندش آور است!چشم ها را آزار میدهم،دنیا را کثیف میکنم،آدم هایت از من میترسند،مرا میکشند.برای اینکه زشتم!زشتی جرم من است!!!»

خدا هیچ نگفت!

سوسک ادامه داد:«این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گلها،پروانه ها.مال قاصدکها..مال من نیست!»

وخدا گفت:«دوست داشتن گل دوست داشتن یک پروانه کار چندانی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک، دوست داشتن "تو" کاری دشوار است!

دوست داشتن کاریست آموختنی و همه کس رنج آموختن را نمی برد.

ببخش،کسی را که تو را دوست ندارد!زیرا که هنوز مومن نیست،زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته،او ابتدای راه است...

اما مومن دوست میدارد،مومن همه را دوست میدارد.زیرا همه از من است و من زیبایم،چشم های مومن جز زیبا نمی بیند. زشتی در چشم هاست.در این دایره هرچه که هست نیکوست.آنکه بین آفریده های من خط کشید،شیطان بود!شیطان مسوول فاصله هاست!

حالا قشنگ کوچکم نزدیک بیا و غمگین مباش!»

قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست!!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

 وقتی به خدا مراجعه نمی کنیم!

پمردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته با شد
مشتری پرسید چرا؟ آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود خدای مهربان اینهمه مریضی و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد، مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف با سرعت به آرایشگاه برگشت و به ارایشگر گفت:
"می دانی به نظر من آرایشگر ها وجود ندارند"

مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟
من اینجاهستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم

مشتری با اعتراض گفت:
پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند
آرایشگر گفت:
"آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمیکنند "
مشتری گفت دقیقا همین است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند! برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند

به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،

رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ،

رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.


اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.

در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ،

در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ،

پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ،

که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.

آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت.

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید .

آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ،

چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

وقتی کاری انجام نمی شه،

 

 حتما خیری توش هست


وقتی مشکل پیش بیاد ،

 

حتما حکمتی داره


وقتی کسی را از دست می دی ،

 

 حتما لیاقتت را نداشته


وقتی تو زندگیت ، 

 

زمین بخوری

 

 حتماً چیزی است که باید یاد بگیری


وقتی بیمار می شی ،

 

حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده



وقتی دیگران بهت بدی می کنند ،

 

 حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی



 وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ،

 

 حتماً داری امتحان پس می دی
 


وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، 

 

حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر

 

و شکیبایی   بهت بده
 


وقتی سختی پشت سختی می یاد ،

 

حتماً وقتشه روحت متعالی بشه


وقتی دلت تنگ می شه ، 

 

 حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

 

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد
«
خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود
نجات دهندگان می گفتند
خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببین
یم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

تو دوست داشتنی هستی اگر ...
دردهایت تو را از دیدن دردهای دیگران کور نکرده باشد.

 

تو زنده هستی اگر ...
امیدهای فردا برایت بیشتر از مشکلات دیروز اهمیت داشته باشد.

 

تو با شرافتی اگر ...
آبروی دیگران را مانند آبروی خودت محترم بدانی.

 

تو آزادی اگر ...
خودت را کنترل کنی، نه دیگران را
!

 

تو بخشنده‌ای اگر ...
بتوانی به همان زیبایی که می‌گیری، به دیگران ببخشی.

 

تو مهربانی اگر ...
وقتی دیگران مرتکب اشتباهی می‌شوند که تو هم در خود سراغ داری، آنها را ببخشی.

 

تو شادی اگر ...
گلی را ببینی و به خاطر زیبایی آن خدا را شکر کنی.

 

تو زیبایی اگر ...
احتیاج به آیینه نداشته باشی تا این را به تو بگوید.

 

تو ثروتمندی اگر ...
هیچ گاه بیش از آنچه داری نیاز نداشته باشی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic