حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

گنجشک با خدا قهر بود.
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد...

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و

خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست...

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت و های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

درکلاسی کهنه و بی رنگ وبو.........پشت میزی بی رمق بنشسته بود
در دل او رعدوبرق دردها ................... ذهن او ابری تر از پاییز بود
فکردیشب بود ؛دیشب تا سحر...........بارش باران شب یکریز بود
سقف خانه چکه می کردوپدر ..........رفت روی بام تعمیری کند
شاید ازشرم زن و فرزند خویش......... رفت بیرون بلکه تدبیری کند
وقت پایین آمدن ازپشت بام..................نردبان از زیر پایش لیزخورد
دخترک درفکردیشب غرق بود.........ناگهان دستی بروی میز خورد
بعد آن هم سیلی جانانه ای............. صورت بیجان دختر رانواخت
رنگ گلهای نگاهش زرد بود..........ازهمین رو رنگ ورویش رانباخت
لحن تندی با تمام خشم گفت..........تو حواست در کلاس درس نیست
بعد هم اورا جریمه کردوگفت..........چاره ی کار شماها ترس نیست
درس آنروزکلاس دخترک..............شعرباران بود یادم مانده است
نام شاعر رفته ازیادم ولی...............اهل گیلان بود یادم مانده است
شب سربالین بابا دخترک..................بازباران با ترانه می نوشت
سقف خانه اشک می بارید او.............می خورد بر بام خانه می نوشت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

در یک دهکده، پیرمرد خردمندی زندگی میکرد.افرادی که به مشکلی برمیخوردند یا سوالی داشتند به او مراجعه میکردند. یک روز یک بچه باهوش و زبل که میخواست سر به سر پیرمرد خردمند بگذارد، پرنده کوچکی گرفت و آن را طوری در دستش گرفت که دیده نشود، بعد پیش پیرمرد رفت و به او گفت:پدربزرگ، شنیده ام شما باهوشترین مرد دهکده هستید. اما من باور ندارم...اگر راست است میتوانید بگویید این پرنده ای که در دست من است مرده است یا زنده؟

پیرمرد نگاهی به پسر انداخت و فکر کرد که اگر بگوید زنده است، کودک با یک حرکت کوچک دستش اورا میکشد، و اگر بگوید مرده است، پرنده را آزاد میکند تا به خیال خودش ثابت کند که از پیرمرد باهوش تر است...

پس دستش را به روی شانه پسر وبا لبخند گفت:مرگ و زندگی این پرنده به اراده تو بستگی دارد پسرم...

 

آینده هر کس مانند آن پرنده در دستان خود آن فرد است...

واین تویی که با تصمیمت تعیین میکنی که زندگیت  چطور بگذره...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره‌ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتندو چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک‌ترند و خدا دعایشان را زودتر استجابت می کند، آنها تصمیم گرفتند که جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد تا ببینند کدام زودتر به خواسته‌هایش می رسد. نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه‌ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.

هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند. مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بیشتری نمود د.ر روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد، مرد قسمت اول، یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را بدون مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند. با خودش فکر می کرد که مرد دوم شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید که:

چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟

 مرد اول پاسخ داد

 نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم که برای آنها دعا و طلب کردم، دعاهای او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست..

آن صدا سرزنش کنان ادامه داد: تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم! وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی

مرد پرسید: به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟

او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

معلم شاگرد را صدا زد تا انشایش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.
پسر با صدایی لرزان گقت:ننوشتیم آقا
پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست های قرمزو بادکرده اش را به هم می مالید زیر لب می گفت:
آری! ثروت بهتر است چون می توانستم دفتر بخرم و بنویسم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان اح...ساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی

زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید:
خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 12 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟
مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم
اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت
پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود. کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود را پوشید و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم. من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم؛ اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا. مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم.
در حالی که به یک مسجد اشاره می کرد.
مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت: من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد: مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.
مادر هیچ نگفت و خاموش ماند...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 10 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...

 

دخترک خودش رو جمع و جور کرد،

سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید

و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟

 

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد،

تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟!

فردا مادرت رو میاری مدرسه... می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!

 

دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره

که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه
خود فرا خواند و از آنها خواست تا جایی برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند∙
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن∙
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده∙
و سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده∙
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد
کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز
زندگی در دسترس همه بندگانم باشد∙
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا
ای خدای مهربان! راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که
برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند∙
و خداوند این فکر را پسندید و...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
داد مــی زد؛

گریــه مــی کــرد؛

مـی گفت: مـی خواهـم صورت بـرادرم را ببـوسم...

اجــازه نمـی دادنـد.

یکــی گفت: خواهــر است مگــر چـه اشکالـی دارد؟ بگذاریــد بـرادرش را ببـوسد......

گفتنـد: اصـرار نکنیـد .....نمــی شود...

در مقابـل اصـرار زیـاد گفتنـد:

این شهیــد سر نـدارد.

نشانــی را از مــادر پـرسیدنــد

گفت: گلــزار شهــدا... قطعــه ی...

یادم افتـاد قطعــه همــان غـزل است اگـر سر نداشتــه باشـد...

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 9 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر پدرم را می شنوم . این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.
خدا را شکر که مادرم همیشه از شستن ظرفها شاکی است.این یعنی او زنده و سالم در خانه و در کنار

.من است
خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم. ..

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم.این یعنی من خانه ای دارم.
خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی

.برای سوار شدن.
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم

.برایشان هدیه بخرم. 

شکر شکر خدا را شکر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 7 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:

((ارباب،آیا حقیقت دارد که خداوندپیش از بدنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد؟))

او پاسخ داد:((بله))

 خدمتکار پرسید:....

((آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آنرا همچنان اداره می کند؟))

.ارباب دوباره پاسخ داد:((بله))

خدمتکار گفت:

((پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا ادره کند؟))

 

.به او اعتماد کن ، وقتی تردیدهای تیره به تو هجوم می آورند

.به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است

.به او اعتماد کن ، زیرا وقتی به سادگی به او اعتماد کنی

.اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 7 خرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic