حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

دخترک طبق معمول هر روز،  جلوی کفش فروشی ایستاد و به

 

 کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های

 

چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش

 

 افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را

 

بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به

 

کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز

 دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا

 

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه

 

 خدا نکنه…اصلآ کفش نمی خوام





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

بیائیم نخندیم . . .

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند

به معلمی که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

نخند

نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،.......خیلی ساده



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
زنى به حضور حضرت داوود (علیه السلام ) آمد و گفت : اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟ داوود (علیه السلام ) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند. سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت : من بیوه زن هستم و سه دختر دارم ، با دستم، ریسندگى مى کنم ، دیروزشال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم، تا بفروشم، و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد، و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تامین نمایم .
هنوز سخن زن تمام نشده بود، در خانه داوود را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (علیه السلام ) آمدند، و هر کدام صد دینار (جمعا هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (علیه السلام ) از آن ها پرسید: علت این که شما دست جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟
عرض کردند : ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید، و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته ای سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن ، موردآسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم ، و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم ، و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ما است به حضورت آورده ایم ، تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود (علیه السلام ) به زن متوجه شد و به او فرمود: پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد، و فرمود: این پول را در تامین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است.

و اوست آن كس كه براى شما گوش و چشم و دل پدید آورد. چه اندك سپاسگزارید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...
جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: "عزیزم شام چی داریم؟"
و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"
"
گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
پسرک جلو میرود و با التماس میگوید: خانم تو رو خدا یک گل بخرید.. زن در حالی که گل از دستش میگرفت, نگاه پسرک روی کفش زن افتاد... پسرک گفت: چه کفشهای قشنگی داری... زن خندید و گفت: برادرم خریده, دوست داشتی جای من بودی؟!
پسرک محکم جواب داد : نه دوست دارم جای برادرت باشم, تا من هم برای خواهرم کفش می خریدم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش  یه درس به یاد موندنی بده

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه .

شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "

شاگرد پاسخ داد :...

" بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "                                                                                                                 

پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو   داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل       لیوان رو سر کشید .                                                                                                                                                    

استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود . "                                                       


پیر هندو گفت :                                                                                                                                                           

رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.            





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"

استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.

سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"

مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."

استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.

چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"

استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم درآغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمیشوم و من آرامش برگ را می پسندم ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
1. با احمق بحث نکنیم و بگذاریم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند
2. با وقیح جدل نکنیم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحمان را تباه می کند
3. از حسود دوری کنیم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنیم باز هم از ما بیزار خواهد بود
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق نداریم ترجیح دهیم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست 

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا

ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :

  چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است

گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم! چرا؟!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

زمانیكه مردی در حال پولیش كردن اتوموبیل جدیدش بود كودك 4 ساله اش  تكه سنگی را برداشت و  بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت.

مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دلیل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبیه نموده

در بیمارستان به سبب شكستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد

وقتی كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را دید از او پرسید “پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد” !

آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچی نتوانست بگوید به سمت اتوموبیل برگشت وچندین بار با لگد به آن زد.

حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی كه پسرش روی آن انداخته بود  نگاه می كرد . او نوشته بود ” دوستت دارم پدر

روز بعد آن مرد خودكشی كرد

خشم و عشق حد و مرزی ندارند.  دومی ( عشق) را انتخاب كنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدكه

اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

در حالیك امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.

همواره در ذهن داشته باشید كه:

اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند

مراقب افكارتان باشید كه تبدیل به گفتارتان میشوند

مراقب گفتارتان باشید كه تبدیل به رفتار تان می شود


مراقب رفتار تان باشیدكه تبدیل به عادت می شود

مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود

مراقب شخصیت خود باشیدكه سرنوشت شما می شود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟

  در جواب گفت بله فقط یک نفر.

 پرسیدند کی هست؟

در جواب گفت :  من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های

در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در

 نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک

 روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد

 ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه

 پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت

گفتم آخه من پول خرد ندارم

گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت

این مجله رو بردار برا خودت

گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد

 اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!

 پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

 به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم

خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه

 بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم

تا جبران گذشته رو بکنم

 اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه

 میفروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان

 دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره

  ازش پرسیدم منو میشناسی؟

گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا  میشناسدتون

 بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار

چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟

 گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود

حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم

  جوون پرسید به چه صورت؟

هر چیزی که بخوای بهت میدم

  (خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)

  پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟

  هرچی که بخوای

  واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده ام

به اندازه تمام اونا به تو میبخشم

  جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی

 گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟

  گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی

  پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟

  جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو

 بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

 اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!

 بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست

جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

الو ... الو... سلام .کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس...

بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

فرشته جواب داد:بگو من میشنوم .

کودک متعجب پرسید: خودت هستی خدای مهربونم؟...

فرشته گفت: نه ولی هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

خدا گوشی رو برداشت...

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو.

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت: آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت و هیچوقت بیدار نشد



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

رابرت داوینسن زو، قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد. قهرمان گلف دریغ نکرد و    بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .                                                                                            

هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم، آن زنی که از تو    پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده است. دوست من رابرت با خوشحالی      جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است.این که خیلی عالی است.                                        

 





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
دختر کوچک به مهمان گفت: "من چندتا عروسک دارم، دوست داری آنها را ببینی؟" مهمان با مهربانی پاسخ داد: "البته که دوست دارم!"     دخترک بی درنگ دوید و عروسک‌هایش را آورد. بعضی از آنها خیلی بانمک بودند و یکی از آنها عروسک باربی  بود. مهمان از دختر بچه پرسید: "کدام یکی را بیشتر از همه دوست داری؟" او مطمئن بود که دخترک به عروسک باربی اشاره می‌کند.  اما تصور کنید که چقدر تعجب کرد وقتی که دید دختر کوچک به عروسک تکه پاره‌ای که دماغش هم شکسته بود، اشاره کرد. عروسکی که یک دست نداشت و خراش‌هایی هم روی گونه‌اش بود.     مهمان با کنجکاوی پرسید: "چطور!؟ من فکر می‌کردم که تو عروسک باربی را بیشتر دوست داری." دخترک جواب داد: "اگر من این عروسک را دوست نداشته باشم، پس چه کسی او را دوست داشته باشد!؟                                                                                                                                                      

نتیجه ی اخلاقی:                                                                                                                                                 

باید بدانیم که خداوند نیز آنهایی را که دوست داشتنی نیستند مانند فقرا، دلشکستگان، نگون بختان، بی‌چارگان، بی‌سرپرستان، بی‌نوایان،            زیردستان و گم گشتگان را دوست دارد. بیایید اینگونه دوست داشتن را نیز یاد بگیریم! ما همچنان باید مهر الهی را در وجود خود                         بپرورانیم.                                                                                                                                                       





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند… وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده میمردند… ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست… و این چنین توانستند زنده بمانندبهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و خوبیهای آنان را تحسین نماید



نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic