حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
خداوند ازعزرائیل پرسید:آیا تابحال گریه کرده ای زمانی که جان بنی آدم را میگرفتی؟
جواب داد:یک بار خندیدم، یک بارگریه کردم ویک بار ترسیدم.
 خنده ام زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی رابگیرم، اورادرکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم راطوری بدوز که یک سال دوام بیاورد.. به حالش خندیدم وجانش راگرفتم.
 گریه ام زمانی بود که به من دستوردادی جان زنی رابگیرم که باردار بود ومن او را دربیابان بی آب وغذا یافتم، سپس منتظر ماندم تا نوزادش رابه دنیا آورد وجانش راگرفتم. دلم به حال آن نوزاده بی سرپناه در آن بیابان گرم سوخت و گریه کردم.
 ترسم زمانی بود که امرکردی جان فقیهی رابگیرم که نوری از اتاقش می آمد. هرچه نزدیک تر شدم نوربیشترشد وزمانی که جانش راگرفتم ازدرخشش چهره اش ترسیدم و وحشت کردم
....
دراین هنگام خداوند به عزرائیل گفت :میدانی آن عالم نورانی که بود...؟  اوهمان نوزادی بودکه جان مادرش راگرفتی من مسئولیت حمایتش را عهده‌دار بودم....پس هرگزگمان مکن که با وجود من موجودی دراین جهان بی سرپناه باشد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 مهر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic