حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
یه معلم خیلی خوب داشتیم که از خوش اخلاق ترین های عالم بود اواخر دوره ی خدمتش بود و حسابی آروم و متین و دوست داشتنی جوری که مابا همه ی بچگی مون هرگز نمیخواستیم ناراحتیشو ببینیم و همه ساکت مینشستیم و با ولع گوش میکردیم
همیشه هم میگفت هر سوالی دارید بپرسید بلد نباشم هم میرم مطالعه میکنم میگم .
رسیدیم به قضیه درمانگاهی که میخواستن بزنن وزکریای رازی گفته بوده 4 تاتیکه گوشت بیارید ببریم 4 نقطه بذاریم هرجا دیرتر فاسدشد همونجا درمونگاه درست کنیم.

بعد سوالای ما شروع شد:
+ سگا گوشتا رو نخوردن؟
- نه حتما کسی مواظب بوده. نمیدونم
+ دزدا گوشتا رو نبردن؟
- نمیدونم حتما کسی مواظب بوده
+ گوشتا اسراف نشدن؟
- برای ساختن درمانگاه 4 تیکه گوشت ایرادی نداشته فاسد بشه
+ اگه دو تا گوشت سالم مونده باشن کجا درمونگاه میسازن؟
- سوال خوبی بود حتما بازم صبر میکنن ببینن کدوم زودتر فاسد میشه
+ اون گوشته که سالم موند رو میخورن اخرش؟
- نمیدونم پسرجان حتما میخوردن
+ گوشتا ...
اینجا بودکه دیگه معلم ازجاش پاشد یکم عصبانی و ناراحت راه رفت تو کلاس چند بار رفت بیرون اومد تویکم اروم که شد نشست گفت :
امسال دوره ی خدمتم تموم میشه به اخر عمرم هم زیاد نمونده ولی دلم میسوزه واسه مملکتم که ذهن بچه های کوچیکش گرسنه است !
همش نگران گوشته هستن ولی یکی نپرسید درمانگاه چیشد؟ ساخته شد؟ چطور درمانگاه میسازن؟
معلومه تو ذهنایی که فقر و گرسنگی پر کنه جایی واسه ساختن و رشد و آینده ی وطن نمیمونه

زودتر از اینکه زنگ بخوره سرش رو گذاشت روی دستاش
گفت آروم برید تو حیاط . ما نرفتیم
خیلی نمیفهمیدیم چی گفت و چی شد
اونقدر نشستیم ساکت و معلم رو نگاه کردیم
تا زنگ خورد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic