حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.


روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت


اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.


 
.فرعون یک روز از او فرصت گرفت


شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که


ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.


فرعون پرسید کیستی؟


ناگهان دید که شیطان وارد شد.


شیطان گفت:


خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.


سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.


بعد خطاب به فرعون گفت:


من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم


آن وقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟


 
:پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت


چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی.


شیطان پاسخ داد:


زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
دوشنبه 1 خرداد 1396 09:55 ق.ظ
mersiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic