حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه میکرد کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی. غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود. ناگاه جوانی کنارش ایستاد، سلام کرد و با خنده گفت : ... چه روز قشنگی! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد. جوان خوش سیما و خنده بر لب، پا نداشت، پاهایش از زانو قطع بود. لحظاتی بعد عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی  دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت اما خوشحال بود و از زندگی خوشنود. سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده، دور شد. به خانه که رسید ا ز رضایت لبریز بود.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی
سه شنبه 14 دی 1395 02:41 ب.ظ
شکر نعمت،نعمتت افزون کند
کفر نعمت،نعمت از کف بیرون کند
کند


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic