حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
حقیقت ساحل و باران
بازدید کننده ی محترم و گرامی،
سلام و وقت به خیر،
 بابت نگاه زیباتون به این وبلاگ متشکرم. امیدوارم که مطالبم براتون مفید و جالب باشه.
راستی من ساحل هستم و باران خواهر کوچکتر منه و
 حقیقت ساحل و باران
همان حقیقت بین دوخواهره یعنی از خود گذشتگی و یکی شدن...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 18 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ،

تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم

یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم.

ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

 

      به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

      نخند

     به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

     نخند

    به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

    نخند

     به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

    نخند

     به دستان پدرت،

    به جاروکردن مادرت،

    به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

    به راننده ی چاق اتوبوس ،

    به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

    به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

    به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

   به مجری نیمه شب رادیو،

   به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

   به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

    به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

   به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

   به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

   به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

   به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

    به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

   به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

   به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

   به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

    به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

    به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،

   نخند

    نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

    که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

   آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

    آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

   بارمی برند،

   بی خوابی می کشند،

    کهنه می پوشند،

   جارمی زنند

      سرما و گرما می کشند،

                                      وگاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند...

اتفاقا فردای آن روز؛ اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت...

ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند.

پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند.

درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت.

درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت...

در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت :

ای رفیق شفیق شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد ، بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛تا بدین پایه رسیدی!

درویش پادشاه شده گفت : ای یار عزیز در عوض تبریک؛ تسلیت گوی آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به گدائی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم...!

  نکته: از نظر انسانها سگها حیواناتی با وفا ومفیدند ، ولی از نظر گرگها، سگها گرگ هایی بودند كه تن به خفت  بردگی سپردند تا در آسایش و رفاه زندگی كنند!!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

****************************** **

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*خدا پشت پنجره ایستاده*





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟

خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟  

خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟  

اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!

یچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار 

تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی

نزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد 

حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند... دردش گفتنی نبود....!!!! رفت و 

از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح نشست.زیر لب چیزی می گفت

انگار!!! خدایا کمکم کن... چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...  

خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد

یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد 

شــــهر شد... امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..! انگار محترم 

شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد! احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه 

انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!

 یک لحظه به خود آمد، دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 اسفند 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش ‏رنگ‏ ترین زن‏هاست را مى‏زند.

چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند، ذره‏ اى به تو محل نمى‏گذارند.

چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید و صد قافله دل كثیف!! همره شما نیست.

چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.

چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.

چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى كه مى‏توانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را.

چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.

چه لذتى دارد این حجاب!

خدایا! لذتم مدام باد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 اسفند 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

سیب ها را زیبا به تصویر کشیدند؛

اولی را کامل پوست گرفتند، طوری که زردیش به سیاهی کشیده شد.

دومی را نصفه نیمه پوست گرفتند

و فقط آنجا که پوست نداشت به سیاهی می نمود.

سومی را سالم و با پوستی شفاف کنارشان گذاشتند

و کوتاه و زیبا نوشتند:

پوشیدگی دوامی برای زیبایی ست.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 اسفند 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

تازه با هم رفیق شده بودیم، خیلی با محبت و بی غل غش بود. با اینکه از حجابش خوشم میومد، اما تنبلی میکردم چادر روی سرم باشه. یه روز که برای درس خوندن اومده بود خونه ما ،همراه خودش چندتاشکلات با بسته بندی های زیبا هم آورده بود.دوتا از اون هارو به من داد.خودش هم یکی از شکلات ها رو باز کرد و گذاشت وسط بشقاب .

چند لحظه ای ازدرس خواندنمان نگذشته بود که دوتا مگس مزاحم سر و کله شان پیداشد و یک راست رفتند سراغ شکلاتی که بدون بسته بندی بود. من تلاش کردم مگس ها را فراری بدهم ولی کوثرخیلی آرام گفت :"تقصیر خودشه. تا خودش رو نپوشاند، مگس ها رهایش نمیکنند."

فهمیدم که میخواهد غیر مستقیم به من درس حجاب بدهد  وبگوید: مگس ها کاری ندارند که تو به خاطر تنبلی حجاب نداری. آنها کارشان مزاحمت است و فقط به ظاهر نگاه می کنند؛ پس من و تو باید خیلی به حجاب ظاهرمان برسیم."

مهرش بیشتر از قبل در دلم افتاده،تا به حال نهی از منکر به این قشنگی ندیده بودم.

 

راستی شما چطوری امر به معروف و نهی از منكرمی كنید ؟!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 اسفند 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

 

زندگی بوم نقاشی است

رنگ هایی به روی صورت من

رنگ هایی که روی صورت توست

در هیاهوی این رنگ ها باید گفت 

عزیز دل حواست باشد

بعض از رنگ ها به هیچ عنوان

 

از صورت تو پاک نخواهد شد                         



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 اسفند 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی
خدا همانی است که ما میخواهیم
پس ای کاش ما هم همانی باشیم که خدا میخواهد

آنچه هستی هدیه خداوند است به تو و انچه میشوی هدیه تو به خداوند



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره‌ای به جزدعا کردن و کمک خواستن ازخدا نداشتند.

 چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک‌ترند و خدا دعایشان را زودتر استجابت می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به دو قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بردارد تا ببینند کدام زودتر به خواسته‌هایش می رسد.

نخستین چیزی که هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول میوه‌ای را بالای درختی در قسمت خودش دید و با آن گرسنگی اش را بر طرف کرد. اما سرزمین مرد دوم هنوز خالی از هر گیاه و نعمتی بود.

 هفته بعد دو جزیره نشین احساس تنهایی کردند. مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر کرد. روز بعد کشتی دیگری شکست و غرق شد و تنها نجات یافته ی آن یک زن بود که به طرف بخشی که مرد اول قرار داشت شنا کرد. در سمت دیگر مرد دوم هنوز هیچ همراه و همدمی نداشت.

 بزودی مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذای بیشتری نمود.

در روز بعد مثل اینکه جادو شده باشه همه چیزهایی که خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هیچ چیز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب یک کشتی نمود تا او و همسرش آن جزیره را ترک کنند. صبح روز بعد مرد یک کشتی که در قسمت او در کناره جزیره لنگر انداخته بود پیدا کرد. مرد با همسرش سوار کشتی شد و تصمیم گرفت جزیره را با مرد دوم که تنها ساکن آن جزیره دور افتاده بود ترک کند.

با خودش فکر می کرد که دیگری شایسته دریافت نعمتهای الهی نیست چرا که هیچ کدام از درخواستهای او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامی که کشتی آماده ترک جزیره بود مرد اول ندایی از آسمان شنید که: چرا همراه خود را در جزیره ترک می کنی؟ مرد اول پاسخ داد:

نعمتها تنها برای خودم است چون که من تنها کسی بودم برای آنها دعا و طلب کردم، دعاهای او مستجاب نشد و سزاوار هیچ کدام نیست.

آن صدا سرزنش کنان ادامه داد: تو اشتباه می کنی او تنها کسی بود که من دعاهایش را مستجاب کردم وگرنه تو هیچکدام از نعمتهای مرا دریافت نمی کردی!

مرد پرسید: به من بگو که او چه دعایی کرده که من باید بدهکارش باشم؟

ندا آمد که: او دعا کرد که همه دعاهای تو مستجاب شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی
زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند،
بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند
بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛
سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند
اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید 

در واقع اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آنها را زیبا هم خواهید یافت. پس باید دوست داشتنی باشیم تا زیبا دیده شویم، نه اینکه زیبا باشیم تا دوست داشتنی شویم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه میکرد کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی. غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود. ناگاه جوانی کنارش ایستاد، سلام کرد و با خنده گفت : ... چه روز قشنگی! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد. جوان خوش سیما و خنده بر لب، پا نداشت، پاهایش از زانو قطع بود. لحظاتی بعد عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی  دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت اما خوشحال بود و از زندگی خوشنود. سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده، دور شد. به خانه که رسید ا ز رضایت لبریز بود.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد  ... 

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . !

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت :  آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش، من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت :  من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.! او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .

مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 31 شهریور 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی


 دانشجویی 18 ساله در تلاش بود تا شهریه اش را تأمین کند. یتیم بود و نمی دانست 
به کجا روی آورد و نزد چه کسی دست دراز کند. ناگهان اندیشه ای به ذهنش خطور  کرد. او و دوستش تصمیم گرفتند کنسرت موسیقی در محوّطۀ دانشگاه ترتیب دهند تا پول تحصیلات خود را فراهم آورند. آنها نزد پیانیست بزرگ، ایگناسی پادرفسکی رفتند.مدیر برنامه اش مبلغ دو هزار  دلار برای تضمین اجرای برنامه مطالبه کرد. معامله صورت گرفت و دو پسر مزبور شروع به فعالیت کردند تا کنسرت را به موفّقیت نزدیک نمایند. روز بزرگ فرا رسید،  امّا متأسّفانه آنها نتوانسته بودند به اندازۀ کافی بلیط بفروشند.

کلّ مبلغی که توانستند جمع آوری نمایند 1600 دلار بود. آنها نومید نزد پادرفسکی رفتند و
 تنگنای خود را با او در میان گذاشتند. کلّ 1600 دلار جمع آوری شده را با چکی به  مبلغ 400 دلار به او دادند با این وعده که در موعد مقرّر مبلغ مزبور را تأمین کنند.
 پادرفسکی گفت:"خیر؛ این قابل قبول نیست." او چک را پاره کرد و مبلغ 1600 دلار 
را به آنها برگرداند.
 سپس گفت:"این 1600 دلار را بگیرید. لطفاً جمیع مخارجی را که تا به حال کرده اید 
از آن کم کنید. پولی را که برای شهریه لازم دارید نگه دارد و آنچه که باقی می ماند به من بدهید."
 دو پسر خیلی تعجّب کردند و با تشکّر فراوان از او جدا شدند.

 این کار کوچکی به نشانۀ محبّت بود. امّا پادرفسکی را به عنوان مردی بزرگ نشان  داد. چرا باید به دو نفری که حتّی آنها را نمی شناسد کمک کند؟ همۀ ما در زندگی
  خود در وضعیتی مشابه قرار میگیریم.
 اکثر ما با خود میگوییم:

 "اگر به آنها کمک کنم، بر سر خود من چه می آید؟"

 امّا آنها که واقعاً بزرگند و بزرگ فکر میکنند به این فکر می افتند که:

 "اگر به آنها کمک نکنم چه بر سر آنها خواهد آمد؟"

 
آنها این کار را به امید و توقّع عوض و پاداش انجام نمی دهند. آنها صرفاً به این علّت که باور دارند کار درستی است انجام میدهند.

 پادرفسکی بعداً به مقام  نخست وزیری لهستان رسید. رهبری بزرگ بود؛امّا متأسّفانه جنگ جهانی اوّل در گرفت  و لهستان تاراج شد و به شدّت آسیب دید.
 بیش از 5/1 میلیون نفر از مردم کشورش در معرض خطر مرگ ناشی از گرسنگی قرار  گرفتند و هیچ پولی برای تأمین موادّ غذایی برای آنها موجود نبود. از وزارت رفاه
و غذای ایالات متّحده تقاضای کمک کرد. وزیر این وزارت خانه مردی به نام هربرت  هوور بود که بعدها به مقام ریاست جمهوری امریکا رسید. هوور با اعطای این کمک  موافقت کرد و به سرعت چندین تن موادّ غذایی برای تغذیۀ مردم گرسنه و قحطی زدۀ  لهستان با کشتی ارسال شد.
 مصیبت وارده جبران شد و پادرفسکی نفس راحتی کشید. تصمیم گرفت برای ملاقات با  هوور به امریکا برود و شخصاً از او تشکّر کند. وقتی پادرفسکی به علّت این حرکت شریف هوور خواست از او تشکّر کند، هوور بلافاصله وسط حرف او پریده گفت:

 "شما نباید از من تشکّر کنید، آقای نخست وزیر. شاید به خاطر نداشته باشید؛ امّا  چندین سال قبل شما به دو دانشجو کمک کردید که بتوانند تحصیلات دانشگاهی خود را  ادامه دهند. من یکی از آن دو هستم."






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 25 خرداد 1395 :: نویسنده : ساحل جمالی


( کل صفحات : 15 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو