حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
حقیقت ساحل و باران
بازدید کننده ی محترم و گرامی،
سلام و وقت به خیر،
 بابت نگاه زیباتون به این وبلاگ متشکرم. امیدوارم که مطالبم براتون مفید و جالب باشه.
راستی من ساحل هستم و باران خواهر کوچکتر منه و
 حقیقت ساحل و باران
همان حقیقت بین دوخواهره یعنی از خود گذشتگی و یکی شدن...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 18 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ...
یا مدام براى نبودنت...
براى خط زدنت تلاش مى کنند؟...

نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!...
من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم...

اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید...

فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید...

براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید...

براى اثبات خوب بودن نباید جنگید...

این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد...

از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند...
فاصله می گیرم...

از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند...
فاصله می گیرم...

از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند...
فاصله می گیرم

با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید...
باید نادیده شان گرفت ...
و گذشت ...
و بخشیدشان...
نه براى این که مستحق بخشش اند
براى این که من مستحق آرامشم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1 مرداد 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
تعدادی موش رو دانشمندان داخل یك استخر اب انداختند. تمام موشها فقط ١٧ دقیقه توانستند زنده بمانند و در نهایت خفه شدند .
دوباره دانشمندان با اینكه میدانستند موش بیش از ١٧ دقیقه زنده نمیمانند تعداد دیگری موش رو به داخل
همان استخر انداختند و با علم ١٧دقیقه تا مرگ موشها تمام موشها رو قبل از ١٧ دقیقه از اب جمع كردند وتمام انها زنده ماندند .
موشها پس از مدتی تنفس و استراحت دوباره به اب انداخته شدند .
حدس میزنید این بار چند دقیقه زنده ماندند ؟
26 ساعت طول كشید تا انها مردند .
انها به این امید كه دوباره دستی خواهد امد و نجات پیدا میكنند ، ٢٦ساعت طاقت اوردند .

امید بهترین و بالاترین قوه محرك زندگی است !
تمام مغازه داران و كاسبانی كه ورشكست شدند .
تمام مریضانی كه شفا پیدا نكردند .
تمام تلاشهایی كه به ثمر ننشست ،
از فقدان امید بوده .
همیشه به فردای بهتر امیدوار باش .
همیشه به رحمت خداوند امیدوار باش !
سراسر امید باش .
طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ .
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ ﻧﻤﯽﭘﻮﺷﻪ .
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ .
یکی ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ .
یکی دیگه به خودش نمیرسه .
ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ .
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ .
یکی محبت نمیکنه .
یکی دیگه محبت نمیپذیره .
و اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته دولا میشن تا گردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب زمین، قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره، میدونی چی می مونه؟
یه آدم...، یه دهن باز....، یه گردوی پوک .... و یه دنیا حسرت....،
مواظب الماسهای زندگیمون باشیم، شاید به دلیل اینکه صاحبش هستیم وبودنش برامون عادی شده ارزشش رو از یاد بردیم .
الماسهای زندگی : خانواده ، سلامتی ، عشق و روح ما هستن







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
ﺧﺎﻧﻤﯽ ﯾﮏ ﻃﻮﻃﯽ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﺧﺮﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍﺑﻪ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ، ﺍﻭ ﺑﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﭘﺮﻧﺪﻩﺻﺤﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ . ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ ﺩﺭ ﻗﻔﺴﺶ ﺁﯾﻨﻪﺍﯼ ﻫﺴﺖ؟ ﻃﻮﻃﯽ ﻫﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺁﯾﻨﻪ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﺁﻥ ﻫﺎ ﺗﺼﻮﯾﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ . ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﯾﮏ ﺁﯾﻨﻪ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ .
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺯ ﺁﻥﺧﺎﻧﻢ ﺑﺮﮔﺸﺖ . ﻃﻮﻃﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ . ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﭼﻪ؟ ﺁﯾﺎ ﺩﺭ ﻗﻔﺴﺶ ﻧﺮﺩﺑﺎﻧﯽ ﻫﺴﺖ؟ﻃﻮﻃﯽ ﻫﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﯾﮏ ﻧﺮﺩﺑﺎﻥ
ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ .
ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﺁﻣﺪ . ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮔﻔﺖ : ﺁﯾﺎ
ﻃﻮﻃﯽ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻗﻔﺴﺶ ﺗﺎﺏ ﺩﺍﺭﺩ؟ ﻧﻪ؟ ﺧﺐ ﻣﺸﮑﻞ ﻫﻤﯿﻦ
ﺍﺳﺖ . ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﻨﺪ، ﺣﺮﻑ
ﺯﺩﻧﺶ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﯿﺰﺩ . ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﺎ ﺑﯽ ﻣﯿﻠﯽ
ﯾﮏ ﺗﺎﺏ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻭﺍﺭﺩ
ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺷﺪ، ﭼﻬﺮﻩ ﺍﺵ ﮐﺎﻣﻸ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻃﻮﻃﯽ ﻣُﺮﺩ . ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﺍﻭ
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﻫﻢ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩ؟ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻢ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : « ﭼﺮﺍ،
ﺩﺭﺳﺖ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻧﺶ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ
ﮔﻔﺖ ﺁﯾﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻃﻮﻃﯽ ﻫﺎ ﻧﻤﯽ
ﻓﺮﻭﺧﺘﻨﺪ ؟ !!
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺧﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﻩ، ﻣﺘﻦ ﻭ ﺍﺻﻞ
ﻧﯿﺎﺯﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻧﻈﺮ ﺑﻪ
ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻫﺎ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺍﯾﻢ ! ﺍﮔﺮ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻇﻮﺍﻫﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ
ﺗﺠﻤﻼﺕ ﺷﻮﯾﻢ، ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺍﺻﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻓﺮﺻﺖ ﻋﻤﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯿم







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
مادرم آنروز ها همه چیز برایش حیف بود. جز خودش یک صندوق بزرگ چوبی داشت پر از چیز های حیف !
در خانه ما به چیز هایی حیف گفته میشد که نباید آن هارا مصرف میکردیم !! نباید آنها را مصرف میکردیم ونباید به آنها دست میزدیم فقط هر چند وقت یکبار میتوانستیم آنهارا خیلی تند ببینیم و از شوق داشتن آنها حظ کنیم و از حسرت نداشتن آنها غصه بخوریم. حیف مادرم که دیگر نمیتواند در صندوق حیف را باز کند و چیز های حیف را در بیاورد و با دست های ظریف و سفیدش آنهارا جلوی چشمان پر احساسش بگیرد و از تماشای آنها لذت ببرد ! مادرم هیچ وقت خود را جز چیز های حیف به حساب نیاورد. دست هایش ،چشم هایش،موهایش،قلبش،حافظه اش، همه چیزش را بکار انداخت و حسابی آنهارا کهنه کرد . حالا داشته هایش آنقدر کهنه شده که دست بردار هم نیست ... حیف مادرم که قدر چیزهای حیف ترین چیز هارا ندانست ! قدر خودش را ندانست و جانش را برای چیز هایی که اصلا حیف نبودند تلف کرد و ...

،




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
در یک دهکده ی کوچک معلم مدرسه از دانش آموزان خواست تا تصویری از چیزیکه برایشان بسیار با ارزش است را بکشند.اوباخود فکر میکرد که این بچه های فقیر حتما تصویر بوقلمون و میز پر از غذا را میکشند.
ولی وقتی یکی از بچه ها نقاشی ساده و کودکانه خود را تحویل داد,معلم شوکه شد.او تصویر یک دست را کشیده بود.
ولی این دست چه کسی بود؟یکی از بچه ها گفت من فکر میکنم این دست خداست که بما غذا میرساند.
دیگری گفت که این دست کشاورزی است که گندم میکارد. معلم بالای سر آن کودک رفت و از او پرسید این دست چه کسی است؟
کودک در حالیکه خجالت میکشید گفت:خانم,این دست شماست.
معلم بیاد آورد که از وقتی این کودک پدر و مادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف پیش او میامد تاخانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد....
ویکتور هوگومیگوید:ایمان داشته باش که کوچکترین محبتها از ضعیفترین حافظه ها پاک نمیشود
زندگی ذره كاهیست ، كه كوهش كردیم
زندگی نام نکویی ست كه خارش كردیم
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به كسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی كرده بسی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
درجمعی از پزشکان و داروسازان نشسته بودیم که مجری سمینار ناگهان سوالی مطرح کرد :
شما اگردارو بودید چه دارویی میشدید ؟
متخصص مغز و اعصابی بلند شد و گفت :
من اورلپت می شدم تا خلق ها تثبیت بشن آدمها این قدر بالا پایین نشن
متخصص اعصاب و روان گفت :
با عذرخواهی ازجمع، لیتیم می شدم. بس که همه یه جوری دیوونه ایم.
متخصص گوش و حلق و بینی گفت :
من بتاسرک؛ ما آدمها تو این دنیا هممون گیج می زنیم
متخصص زنان گفت :
من معلومه سایتوتک! اخه هممون مثل کنه چسبیدیم به این دنیا
خلاصه هر کی یه حرفی میزد اما دکتر داروساز ساکت نشسته بود !
بالاخره مجری گفت :
خب ! خانم دکتر شما چی؟ بالاخره شما داروسازید و بهتر داروها رو میشناسی ؟

خانم دکتر داروساز بلند شد و رفت جلو سن و رو به جمع دو تا دستش رو مثل یه قلب کرد.
سالن یه دفعه ساکت شد. مجری میکروفون رو داد دست خانم دکتر، اونم میکروفون رو گرفت و بلند و رسا گفت: متورال می شدم. چون خیلی اختصاصی رو قلبها میشینه ❣....
روی قلب که بشینی بقیه اش حله ....
صدای تشویق بلند شد ...
چند لحظه که گذشت متخصص قلبی از رو صندلیش بلند شد و با انگشتش به داروساز اشاره کرد و گفت: خودش یک عمر متورال من بوده !
بعد برای همسرش عین این بچه های کوچیک یه بوسه فرستاد .
اشک دوست داشتن رو گونه های حاضرین جمع شده بود و صدای تشویق لحظه ای قطع نمی شد .







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
شخصی بود که پلوی غذایش را خالی می خورد ،گوشت و مرغش را میگذاشت آخر کار !
می گفت : می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم .
همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد ،گوشت و مرغ غذا می ماند گوشه ی بشقابش !

نه از خوردن آن پلو لذت می برد، نه دیگر ولعی داشت برای خوردنه گوشت و مرغش .

زندگی هم همینجوریست ...
گاهی شرایط ناجور زندگی را تحمل میکنیم و لحظه های خوبش را میگذاریم برای بعد ، برای روزی که مشکلات تمام شود .

هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم همه خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها ؛برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد ؛
غافل از اینکه زندگی دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است .
یک روزی به خودمان می آییم می بینیم یک عمر در حال خوردن پلو خالی زندگی مان بوده ایم و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه بشقاب ...
دیگر نه حالی هست و نه میل و حوصله ای ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
 ️در زمان قدیم جوان بی‌گناهی به مرگ محکوم شده بود زیرا تمام شواهد و قراین ظاهری بر ارتکاب جرم و جنایت او حکایت می‌کرد. جوان را به سیاستگاه بردند و به ستونی بستند تا حکم را اجرا کنند. طبق رویه رایج به او پیشنهاد کردند که در این واپسین دقایق عمر خود، اگر تقاضایی داشته باشد در حدود امکان برآورده خواهد شد. محکوم بی‌گناه که از همه طرف راه خلاصی را مسدود دید نگاهی به اطراف و جوانب کرد و گفت: اگر برای شما مانعی نداشته باشد مرا به آن ستون مقابل ببندید. درخواستش را اجابت کردند و گفتند: آیا تقاضای دیگری نداری؟ جوان بی‌گناه پس از کمی سکوت و تأمل جواب داد: می‌دانم که زحمت شما زیاد می‌شود ولی میل دارم مرا از این ستون باز کنید و به ستون دیگر ببندید.
 مأموران اجرای حکم که تاکنون تقاضایی به این شکل و صورت ندیده و نشنیده بودند از طرز و نحوه درخواست جوان محکوم دچار حیرت شده و پرسیدند: انتقال از ستونی به ستون دیگر جز آنکه اجرای حکم را چند دقیقه به تأخیر اندازد چه نفعی به حال تو دارد؟ محکوم بی‌گناه که هنوز بارقه امید در چشمانش می‌درخشید سر بلند کرد و گفت: دنیا را چه دیدی؟ از این ستون به آن ستون فرج است. مأموران برای انجام آخرین درخواستش دست به کار شدند که از دور فریادی به گوش رسید که: «دست نگهدارید، دست نگهدارید، قاتل دستگیر شد و به این ترتیب جوان بی‌گناه از مرگ حتمی نجات یافت. بشر به به امید زنده است و در سایه آن هر ناملایمی را تحمل می کند. نور امید و خوش‌بینی در همه جا می‌درخشد و آوای دل‌انگیز آن در تمام گوش‌ها طنین‌انداز است. مأیوس نشوید و به زندگی امیدوار باشید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
یه معلم خیلی خوب داشتیم که از خوش اخلاق ترین های عالم بود اواخر دوره ی خدمتش بود و حسابی آروم و متین و دوست داشتنی جوری که مابا همه ی بچگی مون هرگز نمیخواستیم ناراحتیشو ببینیم و همه ساکت مینشستیم و با ولع گوش میکردیم
همیشه هم میگفت هر سوالی دارید بپرسید بلد نباشم هم میرم مطالعه میکنم میگم .
رسیدیم به قضیه درمانگاهی که میخواستن بزنن وزکریای رازی گفته بوده 4 تاتیکه گوشت بیارید ببریم 4 نقطه بذاریم هرجا دیرتر فاسدشد همونجا درمونگاه درست کنیم.

بعد سوالای ما شروع شد:
+ سگا گوشتا رو نخوردن؟
- نه حتما کسی مواظب بوده. نمیدونم
+ دزدا گوشتا رو نبردن؟
- نمیدونم حتما کسی مواظب بوده
+ گوشتا اسراف نشدن؟
- برای ساختن درمانگاه 4 تیکه گوشت ایرادی نداشته فاسد بشه
+ اگه دو تا گوشت سالم مونده باشن کجا درمونگاه میسازن؟
- سوال خوبی بود حتما بازم صبر میکنن ببینن کدوم زودتر فاسد میشه
+ اون گوشته که سالم موند رو میخورن اخرش؟
- نمیدونم پسرجان حتما میخوردن
+ گوشتا ...
اینجا بودکه دیگه معلم ازجاش پاشد یکم عصبانی و ناراحت راه رفت تو کلاس چند بار رفت بیرون اومد تویکم اروم که شد نشست گفت :
امسال دوره ی خدمتم تموم میشه به اخر عمرم هم زیاد نمونده ولی دلم میسوزه واسه مملکتم که ذهن بچه های کوچیکش گرسنه است !
همش نگران گوشته هستن ولی یکی نپرسید درمانگاه چیشد؟ ساخته شد؟ چطور درمانگاه میسازن؟
معلومه تو ذهنایی که فقر و گرسنگی پر کنه جایی واسه ساختن و رشد و آینده ی وطن نمیمونه

زودتر از اینکه زنگ بخوره سرش رو گذاشت روی دستاش
گفت آروم برید تو حیاط . ما نرفتیم
خیلی نمیفهمیدیم چی گفت و چی شد
اونقدر نشستیم ساکت و معلم رو نگاه کردیم
تا زنگ خورد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
ریشه دار باش …
ریـــشه ی تو ، فـــــهم توست ،
یک سنگ به اندازه ای بالا می رود ،
که نیرویی پشت آن باشد …
با تمام شدنِ نیرو ،
سقوط و افتادن سنگ طبیعی است؛
ولی یک گیاه کوچک را نگاه کن!!
که چطور از زیر خاک ها و سنگ ها
سر بیرون می آورد و حتی آسفالت ها و سیمان ها را می شکند و سربلند می شود …
اگر تو به اندازه ی این گیاه کوچک،
ریـــشه داشته باشی ،
از زیر خاک و سنگ …
و از زیر عـــــادت و غـــــــریزه …
و از زیر حـــــرف ها و هــــــــــوس ها …
سر بیرون می آوری ،
و افتخار می آفرینی …

ریـــشه ی تو ، همان "فـــــهم" توست 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 22 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
وقتی همراه فرزندت در پیاده رو راه می روی، گاهی خم شو و سنگی را از سر راه کنار بزن
کودکت که پرسید چرا ؟
بگو به این خاطر که کسی زمین نخورد ..
این را هم بگو که آنها شاید هیچ وقت نفهمند کسی سنگی را از سر راهشان برداشته تا از او تشکر کنند

بعضی وقت ها یواشکی زیر فرشِ اقوام میانسال ، پول بگذار و نگذار هرگز بفهمند !

اما گاهی به فرزندت بگو چه کرده ای
تا بداند میشود خوبی کرد و منتظر حتی نگاهِ تشکرآمیزی نبود …





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
ﺍﻣﺸﺐ ﻏﻢ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻭ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻓﻼﻥ ﻣﺎﻝ ﮐﻪ
ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﻓﻨﺎ ﺭﻓﺖ
" ﻧﺨﻮﺭ "
ﺟﺎﻥ،، ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺣﺴﺮﺕ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻋﺬﺍﺏ ﺍﺳﺖ .
ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﺑﻪ ﻫﻮﺷﯿﺪ .... ؟
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﺑﭙﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺑﺮﻗﺼﯿﺪ ﻭ ﺑﺨﻨﺪﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺳﺮ
ﻫﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ .
ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ .
ﻧﻪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﻭ ﻧﻪ ﺩﻩ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻭ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﺳﺮ ﺁﻥ ﺳﻔﺮﻩ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﯾﺘﯿﻢ ﺍﺳﺖ
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﭘﺸﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮔﻠﯽ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﮔﻔﺖ :
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﺁﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﻬﺎ ﺳﺮ ﺗﻌﻈﯿﻢ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﭼﻨﯿﻦ
ﮔﻔﺖ :
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺭﻓﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﺨﺘﻪ .....!
ﮔﻮﺷﻪ ﺗﯿﺮﻩ ﺍﯾﻦ ﺗﺨﺘﻪ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ ﺩﺭﺩ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ
ﯾﺎﺩ
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ "
ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮔﻔﺖ : ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ !
ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻢ ﭼﻪ ﺑﭙﻮﺷﻨﺪ ..... ؟
ﭼﻪ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ !
ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﺳﺮﺵ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻮﺩ .....!
ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ......!
" ﺧﺪﺍ ﻫﺴﺖ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
الاغ گفت :علف آبی است. گرگ گفت نه سبزه . رفتند پیش سلطان جنگل یعنی شیر و ماجرای اختلاف را گفتند....
شیر گفت گرگ را زندانی کنید . گرگ گفت :مگه علف سبز نیست؟ شیر گفت: سبزه ولی دلیل زندان تو بحث کردنت با الاغه!!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
شاه عباس از وزیر خود پرسید: "امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟"
وزیر گفت:"الحمدالله به گونه ای است كه تمام پینه دوزان توانستند به زیارت كعبه روند!"

شاه عباس گفت:
نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست كفاشان به مكه می رفتند نه پینه دوزان، چون مردم نمی توانند كفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی كن و علت آن را پیدا نما تا كار را اصلاح كنیم.
"





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 تیر 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی


( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو