حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
حقیقت ساحل و باران
بازدید کننده ی محترم و گرامی،
سلام و وقت به خیر،
 بابت نگاه زیباتون به این وبلاگ متشکرم. امیدوارم که مطالبم براتون مفید و جالب باشه.
راستی من ساحل هستم و باران خواهر کوچکتر منه و
 حقیقت ساحل و باران
همان حقیقت بین دوخواهره یعنی از خود گذشتگی و یکی شدن...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 18 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
دختر گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان کی برام کاپشن می خری ؟


مادر به چشمان معصوم دختر نگاه کرد و گفت : هر وقت برف بیاد .


دختر امیدوارانه به دانه های ریز برف نگاه کرد . گوشه ی پیراهن مادر را کشید و گفت : مامان داره برف میاد بریم کاپشن بخریم ؟!


مادر این بار به عکس پدر، روی تاقچه نگاه کرد و گفت : الان که داره برف میاد . باشه هر وقت بند اومد


……………………………………

یادمان باشد در اوج خوشی، بنده ای را فراموش نکنیم که در شبهای سرد زمستان، تنها همراهش اندوه و سرماس
                      



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

کیف مدرسه را گوشه ای پرت کرد و به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
وارد مغازه شد با ذوق گفت : ببخشید یه کمربند می خواستم ، آخه فردا تولـد بابامه !
به به . مبارک باشه .. چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ؟!
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت ..
فرقی نداره ، فقط ... فقط دردش کم باشه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

 

گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه بدهند،هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد ....

راستش کسی باور نداشت که قورباغه های به این کوچکی بتوانند به نوک برج برسند.

 

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

اوه، عجب کار مشکلی!

اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند!
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست ؛ برج خیلی بلنده ...

 

قورباغه های کوچک یکی یکی شروع به افتادن کردند به جز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


جمعیت هنوز ادامه می داد : خیلی مشکله ، هیچ قورباغه ای موفق نمی شه !
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته و از ادامه دادن منصرف  می شدند...

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا، بالا و باز هم بالاتر،این یکی نمی خواست منصرف بشه !


بالاخره بقیه ازادامه مسابقه منصرف شدند ، به جز قورباغه کوچک که بعد از تلاش زیاد تنها قورباغه ای بود که به  نوک برج رسید  !


بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر را انجام داده و از او پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن را پیدا کرده؟

و مشخص شد که ...


برنده مسابقه کر بوده ... !!!
 

نتیجه این داستان :


هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده دیگران گوش ندهید چون آنها زیباترین رویا ها و آرزوهای شما را از شما می گیرند ،چیزهایی که از ته دل آرزویشان را دارید ...

همیشه به قدرت کلمات فکر کنید ، چون هر چیزی که می خوانید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذارد ، پس :
همیشه مثبت فکر کنید و بالاتر از آن ، هر وقت کسی خواست به شما بگوید که به آرزوهاتون نخواهید رسید ، کر بشوید !!!

و هیشه باور داشته باشید : من به یاری خدای خودم همه کار می توانم بکنم



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید
قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟


ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!


این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.


هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟


برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟


تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!


خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.


تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟


خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ..
.

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!


اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...

اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا زندگی میکنی!


قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
گرگ گفت : "میشود از او بپرسی كه چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناك می شوم؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید كه دهقانانی بسیار در آن سخت كار می كردند.
یكی از كشاورزها جلو آمد و گفت : "ای مرد كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
كشاورز گفت : "می شود از او بپرسی كه چرا پدرم وصیت كرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی كه در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیكند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهكاری است ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
او رفت و رفت تا به شهری رسید كه مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ.
شاه آن شهر او را خواست و پرسید : "ای مرد به كجا می روی ؟"
مرد جواب داد: "می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار كند، زیرا او جادوگری بس تواناست!"
شاه گفت : " آیا می شود از او بپرسی كه چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاكنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟"
مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.
پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را كه در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف كرد.
جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازها را با وی در میان گذاشت و گفت : "از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!"
و مرد با بختی بیدار باز گشت...
به شاه شهر نظامیان گفت : "تو رازی داری كه وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یك رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شركت نمی كنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یك زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد.
و اما چاره كار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج كنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی كه در جنگ ها فرماندهی كند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد."
شاه اندیشید و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج كن تا با هم كشوری آباد بسازیم."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
به دهقان گفت : "وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، كه با وجود آن نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست."
كشاورز گفت: "پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریك شویم كه نصف این گنج از آن تو می باشد."
مرد خنده ای كرد و گفت : "بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور كرده است!"
و رفت...
سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف كرد و سپس گفت: "سردردهای تو از یكنواختی خوراك است اگر بتوانی مغز یك انسان كودن و تهی مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!"
شما اگر جای گرگ بودید چكار می كردید ؟
بله. درست است! گرگ هم همان كاری را كرد كه شاید شما هم می كردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

افرادی که اعتماد به نفس بالایی دارند به توانمندی خود برای رسیدن به اهدافشان باور دارند. اگر شما به خودتان باور نداشته باشید، چه دلیلی دارد که دیگران به شما باور داشته باشند؟ برای این که با غرور صحبت کنید و اعتماد به نفس خود را تقویت کنید به این پانزده کار، که افراد برخوردار از اعتماد به نفس انجام نمی‌دهند، توجه داشته باشید. 

بهانه‌تراشی نمی‌کنند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا عنان افکار و اعمال خود را در دست دارند. وقتی که با تأخیر به سر کار خود می‌رسند، ترافیک را مقصر قلمداد نمی‌کنند؛ بلکه قبول می‌کنند که دیر کرده‌اند. آن‌ها برای توجیه کمبودهای خود بهانه‌هایی از این قبیل که «وقت ندارم» یا «از عهده من بر نمی‌آید» دست و پا نمی‌کنند؛ آن‌ها وقت مورد نیاز را به دست می‌آورند و به پیشرفت خود ادامه می‌دهند تا اینکه مهارت مناسبی در انجام کار کسب کنند. 

از انجام کارهای ترسناک شانه خالی نمی‌کنند. افرادی که از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند، اجازه نمی‌دهند ترس بر آن‌ها غلبه کند. آن‌ها می‌دانند کارهایی که آن‌ها از انجامشان ترس دارند، غالباً، همان‌هایی هستند که انجامشان برای تبدیل شدن این افراد به شخصیت مورد نظرشان لازم است. 

در راحتی و آسایش کامل زندگی نمی‌کنند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا از حاشیۀ امن دوری می‌کنند، زیرا می‌دانند که، در این صورت، رؤیاهایشان نابود می‌شود. آن‌ها فعالانه به دنبال احساس کردن رنج و زحمت‌اند، چرا که می‌دانند برای رسیدن به موفقیت باید از خودشان کار بکشند. 

کار امروز را به فردا نمی‌گذارند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا می‌دانند که برنامۀ خوبی که امروز اجرا شود بهتر از آن برنامۀ عالی است که شاید روزی اجرا شود. آن‌ها منتظر «وقت مناسب» و «شرایط مناسب» نمی‌مانند، زیرا آگاهند که اساسِ این واکنش‌ها ترس از تغییر است. آن‌ها همین‌جا، اکنون و امروز اقدام می‌کنند – زیرا در این صورت است که پیشرفت حاصل می‌شود. 

خود را به خاطر نظرات دیگران آزار نمی‌دهند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا گرفتار بازخوردهای منفی نمی‌شوند. از آنجا که این افراد به خیر و صلاح دیگران اهمیت می‌دهند و قصدشان اثرگذاری مثبت در جهان است، خود را با آن دسته از افکار منفی، که کنترلشان از عهدۀ آن‌ها خارج است، گرفتار نمی‌کنند. آن‌ها می‌دانند که دوستان واقعی‌شان آن‌ها را همان طور که هستند، می‌پذیرند و نگران طرز فکر بقیۀ افراد هم نیستند. 

در مورد مردم قضاوت نمی‌کنند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا تحملِ دردسرهای غیرضروری و خود کرده را ندارند. آن‌ها نیازی نمی‌بینند که پشت سر دوستان خود بدگویی کنند، پشت سر همکاران خود غیبت کنند و به افرادی که نظرات مخالف دارند بتازند. آن‌ها در همان شخصیتی که هستند به قدری راحت‌اند که هیچ نیازی به تحقیر کردن مردم نمی‌بینند. 

اجازه نمی‌دهند کمبود منابع مانعی پیش پای آن‌ها قرار دهد. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا از هر منبعی که در اختیارشان است، کم باشد یا زیاد، بهره می‌گیرند. آن‌ها می‌دانند که همۀ کارها با خلاقیت و پا پس نکشیدن امکان‌پذیر است. آن‌ها در اثر شکست‌ها به خود نمی‌پیچند، بلکه به دنبال راه‌حل می‌گردند. 

مقایسه نمی‌کنند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا می‌دانند که رقابتی با هیچ شخص دیگر ندارند. آن‌ها با هیچ کس رقابت نمی‌کنند، مگر با شخص خود و آنچه دیروز بوده‌اند. آن‌ها می‌دانند که هر کس داستانی، چنان بی‌نظیر، دارد که اگر به دنبال مقایسه کردن باشیم کاری احمقانه و ساده‌لوحانه انجام داده‌ایم که سرانجامی جز بیهودگی ندارد. 

لذت آن‌ها در جلب رضایت مردم نیست. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا علاقه‌ای ندارند که به هر شخصی که رسیدند او را راضی کنند. آن‌ها آگاهند که نمی‌شود با همۀ مردم هماهنگ بود و، در واقع، رسم زندگی همین است. آن‌ها به جای تمرکز کردن بر کمیّت روابط خود، بر کیفیّت آن تمرکز دارند. 

نیازی به خاطرجمع بودنِ دائمی ندارند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا نیازی به تکیه‌گاه ندارند. آن‌ها می‌دانند که زندگی همیشه روی موافق نشان نمی‌دهد و زندگی همواره بدان صورت که هست نخواهد بود. این افراد با اینکه نمی‌توانند همۀ رویدادهای زندگی خود را کنترل کنند، نیروی خود را بر آن واکنش مثبتی متمرکز می‌کنند که آن‌ها را به پیش ببرد. 

از واقعیات تلخ زندگی فرار نمی‌کنند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا به طور ریشه‌ای با مسائل زندگی برخورد می‌کنند، قبل از آنکه گسترش بیشتری پیدا کنند. آن‌ها می‌دانند که اگر مشکلات را به حال خود رها سازیم با گذشت روزها، هفته‌ها و ماه‌ها چند برابر خواهند شد. آن‌ها ترجیح می‌دهند امروز گفتگویی تلخ با دوست خود داشته باشند تا اینکه واقعیت تلخی را لاپوشانی کرده، مسائل خود را به دست سرنوشت بسپارند. 

به خاطر شکست‌های کوچک عقب‌نشینی نمی‌کنند. هر زمان که افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا زمین می‌خورند، دوباره خود را باز می‌یابند. آن‌ها می‌دانند که شکست بخشی جدایی‌ناپذیر از فرایند رشد و پیشرفت است. آن‌ها، مانند یک کارآگاه، به دنبال سرنخ‌هایی هستند تا بفهمند چرا روش آن‌ها مؤثر واقع نشده است و، پس از انجام جرح و تعدیل در برنامۀ خود، دوباره (و، البته، این بار به طرزی بهتر) تلاش می‌کنند. 

برای انجام کار، به اجازۀ دیگران نیازی ندارند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا بدون دودلی و تردید عمل می‌کنند. آن‌ها هر روز به خود یادآوری می‌کنند که «اگر من این کار را انجام ندهم، پس چه کسی انجام دهد؟» 

خود را به یک جعبه ابزار کوچک محدود نمی‌کنند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا خود را به فلان برنامۀ نخست محدود نمی‌سازند. آن‌ها از هر سلاحی که در دسترسشان باشد استفاده می‌کنند تا، به طرزی خستگی‌ناپذیر، کارآمدی هر روش را بیازمایند، تا سرانجام راهبردهایی را بیابند که بهترین نتایج را، با کمترین هزینه از نظر زمان و انرژی، فراهم سازد. 

کورکورانه و بدون تفکر، آنچه را که در اینترنت خوانده‌اند، به عنوان «حقیقت» نمی‌پذیرند. افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا مطالب مندرج در اینترنت را، تنها به این خاطر که مؤلفی «چنان گفته است»، به عنوان حقیقت نمی‌پذیرند. آن‌ها به هر مطلبی که ارائۀ طریق می‌کند از منظر منحصربه‌فرد خود می‌نگرند. آن‌ها همواره از تشکیک سالم دربارۀ امور برخوردارند و از هر چیزی که به زندگی آن‌ها مربوط باشد استفاده کرده، مابقی را به فراموشی می‌سپارند. مقالاتی از این قبیل سرگرم‌کننده بوده، تمرین ذهنی جالبی هستند، با این حال، افراد برخوردار از اعتماد به نفس بسیار بالا می‌دانند که فقط آن‌ها قدرتِ تعیین معنی «اعتماد به نفس» را دارند




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
چوپان بیچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوی آب بپرد نشد كه نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.
عرض جوی آب قدری نبود كه حیوانی چون او نتواند از آن بگذرد... نه چوبی
    
 كه برتن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت:
من چاره كار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب
زلال جوی را گل آلود كرد.
بز به محض آنكه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید.
چوپان مات و مبهوت ماند. این چه كاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد كه آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید، حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را كه گل كردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.
 
و فهمیدم این كه حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خودرا نمی‌شكند, چه رسد به انسان كه بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد و......
 
چه سخت است خود شکستن
و از خودگذشتن و پریدن
تا رسیدن به معبود ومعشوق.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 11 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

بیست  قلبی که در قرآن ذکر شده است: 


القلب السلیم: و آن قلبی است مخلص برای خدا و خالی از کفر و نفاق و هرگونه پستی . 
{ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ }

 القلب المنیب: و آن قلبی است که همیشه در حال برگشت و توبه به سوی خدا و از آن سو ثابت و پابرجاست بر طاعت خدا .{ مَنْ خَشِیَ الرَّحْمَن بِالْغَیْبِ وَجَاء بِقَلْبٍ مُّنِیبٍ }

 القلب المخبت: و آن قلبی است فروتن و آرام به ذکر خدا .{ فتُخْبِتَ لَهُ قلُوبُهُمْ }

القلب الوجل: و آن قلبی است که از یاد خدا می لرزد که مبادا عمل وی به درگاه خدا قبول نشود و از عذاب خدا نجات نیابد .{ وَالَّذِینَ یُؤْتُونَ مَا آتَوا وَّقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلَى رَبِّهِمْ رَاجِعُونَ }

القلب التقی: و آن قلبی است که به احکام خدا احترام می گذارد .{ ذَلِکَ وَمَن یُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِن تَقْوَى الْقُلُوبِ }

القلب المهدی: و آن قلبی است که تسلیم امر خدا و راضی به قضا و قدر پروردگار است .{ وَمَن یُؤْمِن بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ }

القلب المطمئن: و آن قلبی است که با یاد خدا و توحیدش آرام می گیرد .{ وتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّه }

القلب الحی: و آن قلب زنده ای است که از شنیدن داستان های امت های گذشته که با گناه و طغیان هلاک شدند پند و اندرز می گیرد .{ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَى لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ }

القلب المریض: و آن قلبی است که دچار بیماری شک و نفاق شده و مبتلا شده به فسق و فجور و شهوت های حرام .
{ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ }

♠القلب الأعمى: و آن دل کوری است که حق را نمی بیند و در نتیجه پند و اندرز نمی گیرد .
{ وَلَکِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ }

القلب اللاهی: و آن دلی است که از قرآن غافل و مشغول لهو و لعب و شهوت های دنیاست .
{ لاهِیَةً قُلُوبُهُمْ }

القلب الآثم: و آن دلی است که گواهی حق را کتمان می کند و می پوشاند .
{ وَلاَ تَکْتُمُواْ الشَّهَادَةَ وَمَن یَکْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ }

♠القلب المتکبر: و آن دل مغرور و متکبری است که از توحید و طاعت خداوند رویگردان است ، زورگو و جبار است به خاطر ظلم و طغیان .
{ قلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ }

♠القلب الغلیظ: و آن دلی است که عطوفت و رحمت و رأفت از آن برداشته شده .
{ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ }

♠القلب المختوم: و آن قلبی است که هدایت را نمی شنود و تعقل نمی کند .
{ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ }

♠القلب القاسی: و آن دلی است که به عقیده و ایمان نرم نمی شود و وعظ و ارشاد در آن تأثیری ندارد و از یاد خداوند رویگردان است .
{ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَاسِیَةً }

♠القلب الغافل: و آن قلبی است که مانع ذکر و یاد پروردگار است و هوا و هوسش را بر طاعت حق تعالی ترجیح می دهد .
{ وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا }

♠ الَقلب الأغلف: و آن دلی است که پوشیده شده است به طوری که اقوال و فرمایشات رسول اکرم صلى الله علیه و آله در آن نفوذ و رسوخ نمی کند .
{ وَقَالُواْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ }

♠القلب الزائغ: و آن قلبی است که از حق و حقیقت اعراض می کند .
{ فأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ }

♠القلب المریب: و آن قلبی است که در شک و شکوک متحیر و سرگردان است .
{ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ }

.......

اللهم إجعل قلوبنا من القلوب السلیمة المطمئنة البیضاء.. وثبتنا على الهدى والایمان



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
همیشه مقداری دلگرمی باید داخل جیبت باشد
که اگر ناگهان در خیابان
یا در گوشه یک کافه
یا حتی در خواب
سرمای نا امیدی به سراغت آمد
یا بغضی دهانت را تلخ کرد
دلگرمیت را از جیب در بیاوری
گوشه دهانت بگذاری تا ارام ارام شیرینیش در وجودت بپیچد
یا مثل ژاکتی گرم دور خودت بپیچی و منتظر تابش خورشید بمانی
دلگرمی همیشه باید باشد
و ... وای به تمام لحظه هایی
که هرچه جیب ها و کیفت رابگردی
دلگرمی ای پیدا نکنی...!
.
.
.
و بهترین و آخرین دلگرمی جز "خدا" چه می تواند باشد؟؟؟؟؟؟؟فراموشش نکنیم و آنقدر بد نباشیم که موقع نیاز به این دلگرمی، به خاطر بدیهایمان، خجالت بکشیم سراغش برویم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ، راحت تر می خوابند . . .یک جمله زیبا از طرف خدا :“قبل از خواب دیگران را ببخش ومن قبل از اینکه بیدار شوید ، شما را می بخشم.خدایا! آنچه که دادی تشکر! ! آنچه که ندادی تفکر!به آنچه که گرفتی تذکر!که:داده ات نعمت!نداده ات حکمت!و گرفته ات عبرت است!یا رب؛ آنچه خیر است تقدیر ما کن!وآنچه شر است از من و عزیزانم جدا کن. 

دست هایم به آرزوهایم نرسید آنها بسیار دورند !
اما درخت سبز صبرم می گوید : امیدی هست ؛ دعایی هست ؛ خدایی هست



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:

خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش می رود...

پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن خانه اش کرد..!

رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو پخت.

سپس نشست و منتظر ماند...

چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد...

پیرزن با عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد

پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد

پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست

نیم ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز کرد

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش دهد

پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت

نزدیک غروب بار دیگر درب خانه به صدا در آمد

این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد

پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد

شب شد و خدا نیامد...!

پیرزن با یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید

پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!

خدا جواب داد:

بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی!!!



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
بزرگی می گفت:
من همیشه قبل از اینکه از خدا طلب مغفرت کنم, می گویم خدایا من امشب از تمام کسانی که گردنشون حقی دارم, غیبت منو کردن, مالی از من خوردن, آزاری رسوندن و... از همه اونها گذشتم و هیچ شکایتی ندارم. خدایا اگر تو امشب منو نبخشی و از سر تمام تقصیراتم نگذری ((یعنی من از تو بخشنده تر هستم و چنین چیزی غیرممکنه)) پس حتما تو منو بخشیدی...
اینطور دعا کنید و ببینید چه حالی به شما دست می دهد خصوصا در حق کسانی که به شما بدی کردند بیشتر دعا کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 3 مرداد 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

غروب یك روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.
زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر كوچكش را به او داد.
زن تلفن را قطع كرد و با عجله به سمت پاركینگ دوید، ماشین را روشن كرد و به نزدیك ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر كوچكش را بگیرد.
وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای كه داشته كلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت كه حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان كلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت كه سعی كند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز كند.
زن سریع سنجاق سرش را باز كرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من كه بلد نیستم از این استفاده كنم.
هوا داشت تاریك می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا كمكم كن!
در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای كهنه به سویش آمد. زن یك لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو كمك خواستم آنوقت این مرد...!
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیك شد و گفت: خانم، مشكلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی كلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز كنم.
مرد از او پرسید كه آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز كرد!
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشكرم!
سپس رو به مرد كرد و گفت: آقا متشكرم، شما مرد شریفی هستید!
مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یك دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!!
خدا برای كمك به زن یك دزد فرستاده بود، آن هم یك دزد حرفه ای!
زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فردای آن روز حتما به دیدنش برود...
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شركت شد، فكرش را هم نمی كرد كه روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شركت بزرگ استخدام شود...

نتیجه : وقتی احساس غربت و تنهایی می کنی، یادت باشد که خدا همین نزدیکی هاست .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 23 تیر 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی

بزرگ شدیم .. و فهمیدیم كه دارو آبمیوه نبود
بزرگ شدیم ... و فهمیدیم بابابزرگ دیگر هیچگاه باز نخواهد گشت همانطور كه مادر گفته بود ..
بزرگ شدیم ... و فهمیدیم چیزهایی ترسناك تر از تاریكی هم هست ....
بزرگ شدیم ... به اندازه ای كه فهمیدیم پشت هرخنده مادرم هزار گریه بود .. و پشت هر قدرت پدرم یك بیماری نهفته بود ...
بزرگ شدیم ... ویافتیم كه مشكلاتمان دیگر با یك شكلات،یك لباس یا كیف حل نمی شود ...
و اینكه والدیمان دیگر دستهایمان را برای عبور از جاده نخواهند گرفت ، ویا حتی برای عبور از پیج و خم های زندگی ...
بزرگ شدیم ... و فهمیدیم كه این تنها ما نبودیم كه بزرگ شدیم،بلكه والدین ماهم همراه با ما بزرگ شده اند ، و چیزی نمانده كه بروند
ویا هم اكنون رفته اند ...
خیلی بزرگ شدیم ...
وفهمیدیم سخت گیری مادرم عشقش بود،
وغضبش عشق بود وتنبیه اش عشق بود
عجب دنیایی است ، و عجیب تر از دنیا چیست و چه كوتاه است عمرمان
معذرت میخواهم - فیثاغورس
مادر من سخت ترین معادلات است!
معذرت میخواهم - نیوتن
راز جاذبه مادر من است!
معذرت میخواهم - أدیسون
چراكه مادر من اولین چراغ زندگی من است!
معذرت میخواهم- افلاطون
چرا که این مادر من است که شهر فاضله قلب من است
معذرت میخواهم – رومیو
چرا که همه راه ها به عشق مادر من ختم می شود !
معذرت میخواهم – ژولییت
چرا که مادرم عشق من است از همه معذرت میخواهم ،
چرا که هر چقدر دوستان داشته باشم ، هرگز و هیچگاه آن گونه که مادرم را دوست داشتم  دوستتان نخواهم داشت ، زیرا او زنی است که وجودش دیگر هیچگاه تکرار نخواهد شد ...
ممنونم مادرم از اینکه مادرم هستی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 21 تیر 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی


( کل صفحات : 15 )    ...   9   10   11   12   13   14   15   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic