تبلیغات
حقیقت ساحل و باران
حقیقت ساحل و باران
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
حقیقت ساحل و باران
بازدید کننده ی محترم و گرامی،
سلام و وقت به خیر،
 بابت نگاه زیباتون به این وبلاگ متشکرم. امیدوارم که مطالبم براتون مفید و جالب باشه.
راستی من ساحل هستم و باران خواهر کوچکتر منه و
 حقیقت ساحل و باران
همان حقیقت بین دوخواهره یعنی از خود گذشتگی و یکی شدن...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 18 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : ساحل جمالی
روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.

هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی شهر رفت...

دید آخرین نفری که از در شهر وارد شد، همان پدر و فرزندش است! رو به درگاه خداوند، با تعجب و درماندگی عرضه داشت: خداوندا!چگونه ممکن است که بد ترین و بهترین بنده ات یک نفر باشد!؟

ندا آمد:

ای موسی، این بنده که صبح هنگام میخواست با فرزندش از در خارج شود، بدترین بنده ی من بود. اما... هنگامی که نگاه فرزندش به کوه های عظیم افتاد، از پدرش پرسید:بابا! بزرگ تر از این کوه ها چیست؟

پدر گفت:زمین.

فرزند پرسید: بزرگ تر از زمین چیست؟

پدر پاسخ داد: آسمان ها.

فرزند پرسید: بزرگ تر از آسمان ها چیست؟

پدر در حالی که به فرزندش نگاه می کرد، اشک از دیدگانش جاری شد و گفت:فرزندم. گناهان پدرت از آسمان ها نیز بزرگ تر است.

فرزند پرسید: پدر بزرگتر از گناهان تو چیست؟

پدر که دیگر طاقتش تمام شده بود، به ناگاه بغضش ترکید و گفت:عزیزم ، مهربانی و بخشندگی خدای بزرگ از تمام هرچه هست، بزرگتر و عظیم تر است.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی
یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد.

می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد.

هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم! وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم.

چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم.

من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم

نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است.

با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم.

اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم.

نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم.

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از

رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم.

عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند.

همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم.

آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم.
من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد.

خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز. 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به

 

 کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های

 

چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش

 

 افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را

 

بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به

 

کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز

 دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا

 

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه

 

 خدا نکنه…اصلآ کفش نمی خوام







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی

 

چقدر خنده داره كه

یكساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست ولی 90 دقیقه بازی فوتبال مثل باد میگذره

چقدر خنده داره كه
صد هزار تومان كمك در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی با همون پول خرید میریم مبلغ ناچیزیه


چقدر خنده داره كه
یكساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یكساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره


چقدر خنده داره كه
وقتی میخوایم عبادت و دعا كنیم ، چیزی یادمون نمیاد كه بگیم ، اما وقتی میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشكلی نداریم


چقدر خنده داره كه

خوندن یك صفحه و یا بخشی از قرآن سخته ، اما خوندن صد سطر از پرفروش ترین كتاب رمان دنیا آسونه


چقدر خنده داره كه
برای عبادت و كارهای مذهبی وقت كافی در برنامه روزمره پیدا نمیكنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی میكنیم تا آخرین لحظه هم كه شده انجام دهیم


چقدر خنده داره
شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میكنیم ، اما سخنان قرآن رو به سختی باور میكنیم


چقدر خنده داره
همه مردم میخوان بدون اینكه به چیزی اعتقاد داشته باشند و یا كاری در راه خدا انجام بدند به بهشت بروند


چقدر خنده داره .......اینطور نیست ؟
دارید میخندید ؟ ..........دارید فكر میكنید ؟
این حرفها رو به گوش بقیه هم برسونید
و از خداوند سپاسگزار باشیم . كه او خدای دوست داشتنیست
آیا خنده دار نیست
كه وقتی میخوایم این حرفها رو به بقیه بزنیم خیلی ها رو از لیست پاك میكنیم. چون مطمئنیم كه به چیزی اعتقاد ندارند

 

این اشتباه بزرگیه اگه فكر كنیم اعتقاد دیگران از ما ضعیف تره













نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی
در باغی چشمه ای بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل آهنگ زیبایی، شیرین و زیبا به گوشش آمد. مرد آنقدر از صدای آب لذت می برد که تند تند خشت ها را می کند و در آب می افکند.
آب فریاد زد: های، چرا خشت می زنی؟ از این خشت زدن بر من چه فایده ای می بری؟
تشنه گفت: ای آب شیرین! در این کار دو فایده است. اول اینکه شنیدن صدای آب برای تشنه مثل شنیدن صدای موسیقی است. نوای آن حیات بخش است، مرده را زنده می کند. مثل صدای رعد و برق بهاری برای باغ، سبزه و سنبل می آورد. صدای آب مثل هدیه برای فقیر است. پیام آزادی برای زندانی است، بوی یوسف لطیف و زیباست که از پیراهنِ یوسف به پدرش یعقوب می رسید .
فایده دوم اینکه: من هر خشتی که برکنم به آب شیرین نزدیکتر می شوم، دیوار کوتاهتر می شود.
خم شدن و سجده در برابر خدا، مثل کندن خشت است. هر بار که خشتی از غرور خود بکنی، دیوار غرور تو کوتاهتر      می شود و به آب حیات و حقیقت نزدیکتر می شوی. هر که تشنه تر باشد تندتر خشت ها را می کند. هر که آواز آب را عاشق تر باشد. خشت های بزرگتری برمی دارد.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 23 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی

در انتهای هر سفر

در آینه

دار و ندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام ، کجا

ندیده ای مرا ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی

امروز ظهر شیطان را دیدم !

 نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهرشده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

 گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

 شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد،زیر لب گفت:

 آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود،

و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر شیاطینی ...!








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند: چرا دیر می‌آیی؟
جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود!
یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی‌کرد و عذر می‌خواست!
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده‌اند...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید.
به فکر فرو رفت...
باید کاری می‌کرد. باید خودش را اصلاح می‌کرد!
ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می‌توانست بازیگر باشد:

از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می‌شد، کلاس‌هایش را مرتب تشکیل می‌داد و همه سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست‌هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: خوب بچه‌ها درس جلسه قبل را مرور می‌کنیم!!
سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما زمان تحویل بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود...

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده‌اند!!
اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است همانند خیلی از مردم!!






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن و ناامید نشو....با امید به خدا و با تلاش به هر چه بخواهی میرسی...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 21 فروردین 1397 :: نویسنده : ساحل جمالی

مادرم پنجره را دوست نداشت...

    با وجودی كه بهار

            از همین پنجره می‌آمد و

                     مهمان دل ما می‌شد

 

مادرم پنجره را دوست نداشت...

        با وجودی كه همین پنجره بود

                كه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را می‌داد

 

مادرم می‌ترسید...

    مادرم می‌ترسید..

         كه لحاف نیمه شب

                از روی خواهر كوچك من پس برود

 

یا كه وقتی باران می‌بارد

            گوشه قالی ما تر بشود

 

    هر زمستان سرما

             روی پیشانی مادر

                    خطی از غم می‌كاشت

                                    پنجره شیشه نداشت.. .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 اسفند 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی:
فانی قریب
    
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی:
و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لكم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی:
و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
    
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی:
الیس الله بكاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.::
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 اسفند 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

از میان تمام فرشتگان خداوند تنها یکی از آنهاست که خداوند او را به روی زمین فرستاده تا سختی بکشد و عشق بورزد و صمیمی باشد . آنهم زیباترینشان را . می شود تصور کرد که خداوند چقدر عاشق بنده هایش است . این فرشته ی زیبا و دوست داشتنی عشقش خاصیت متفاوتی با دیگر عشقها و عشق ورزیدنها  دارد . عشقش حقیقیست . بی قید و شرط است . در عشق ورزیدنش جای هیچ بحث و حرفی نیست . جای شک و تردید نیست . صدایش بهترین موسیقی دنیاست . آشنا و گرم . خنده هایش دوست داشتنی و آشناست . تپش های قلب مهربانش در هر زمان آرام بخش است . قلبی که با تمام عشق می تپد . لبخند هایش زندگی بخش است و بی ریا . هر بار نگاهی می اندازد ، در نگاهش تنها یک چیز است و بس ، عشق .... آن هم از نوع بدون قید و شرطش . عشق .... یک عشق حقیقی حقیقی .

پاک و معصوم ، ساده و بی ریا ، زیباترین و محبوبترین فرشته ی خداوند ، که مقدس ترین نام را خداوند برایش برگزیده ، مادر....... 

منطق آسمانی می گوید : حتی بدترین زنهای روی زمین وقتی در جلد مادر می روند یک آسمانی محسوب می شوند . هیچ عشقی روی این کره ی خاکی خالصتر و بی قید و شرط تر از عشق مادر به فرزندش نیست . عشق مادر به فرزندش عشقی حقیقی است و بس . حتی اگر آن مادر انسان خوبی نباشد ، مادر یعنی پاک ، یعنی محبوبترین و عاشقترین فرشته ی خدا . مادر یعنی مظهر نجابت . تنها از اوست که میشود نابترین و خالصترین عشقها را دریافت کرد . در عمق چشمان مهربانش همیشه صداقت و بی ریایی موج میزند .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 اسفند 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است. 
علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد: 
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم. 
جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت 
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. 
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: 
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. 
سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می دیدی که به زمین افتاده 
و از درد و بیماری به خود می پیچد 
ایا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟ 
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم . 
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود..سقراط پرسید: 
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ 
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت 
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. 
سقراط گفت: همه این کارها را به خاطر آن می کردی 
که او را بیمار می دانستی 
آیا انسان تنها جسمش بیمارمی شود؟ 
و آیا کسی که رفتارش نا درست است روانش بیمار نیست؟ 
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ 
بیماری فکری و روان نامش غفلت است 
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد 
و به او طبیب روح و داروی جان رساند. 
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر 
و آرامش خود را هرگز از دست مده 
بدان که هروقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیماراست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 15 اسفند 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

حدود هزار سال پیش، لیدی گودایوا همسر یکی از بزرگان انگلیس، در اعتراض به افزایش بی رویه ی مالیات برای مردم شهر خود، هر روز به سراغ همسرش میرفت و عاجزانه تقاضا میکرد که مالیاتها کاهش پیدا کند .

همسر او که سیاست و تصمیم های سیاسی خود را بر خواسته ی همسر خود ترجیح میداد، به همسرش گفت :

اگر یک روز، برهنه سوار اسب شوی و تمام شهر را از سمتی به سمت دیگر ببری، مالیاتها را کاهش خواهم داد .

گودایوا اسبش را زین کرد.لباس هایش را بر زمین ریخت..
در شهر گفتند :
گودایوا در حمایت از مردم، برهنه در میان شهر میگردد!تمام مردم، مغازه ها را بستند و به خانه ها رفتند..

پرده ها را کشیدند و با چشمانی اشکبار، منتظر شدند این گردش شوم به پایان برسد.گودایوا به خانه برگشت و مالیات ها کاهش یافت.

اسطوره ها، به تنهایی خلق نمیشوند. بلکه در بستری از فهم و شعور و حمایت اجتماعی شکل می گیرند.

نمیدانم اگر گودایوا، در این نقطه از تاریخ و جغرافیا، به این بازی تلخ وادار میشد، آیا پنجره ها بسته میشد یا تصاویر او از طریق شبکه های اجتماعی و بلوتوث موبایلها، از دستی به دست دیگر میگشت…

مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.
کاش انسانیت خفته ی درونمان باز بیدار شود..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 بهمن 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی

گویند همسر مولانا در كنار بستر بیماری او می‌گریست و برایش چهارصد سال عمر می‌طلبید. اما او پوزخند زنان می‌گفت:

ما به عالم خاك پی اقامت نیامدیم؛ ما در زندان دنیا محبوسیم، امید كه عنقریب به بزم حبیب رسیم، اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی، یكدم در نشیمن خاك اقامت نگزیدمی.

آنگاه وصیت كرد یارانش را به تقوای نهان و پیدا، كمی ‌خواب و خوراك و سخن، دوری
از گناه، مواظبت از روزه و نماز، ترك شهوت علی الدوام و ترك مجالست نادانان و العوام.
اما حالش خوش نبود و دردی كه گریبان جانش را گرفته بود جز با داروی مرگ
مداواپذیر نبود؛ پس روی به پسر دلبند كرد و آخرین غزل زندگی‌اش را در
آخرین لحظات عمر چنین بر لب راند:


رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها كن
ترك من خراب شبگرد مبتلا كن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا كن
از من گریز! تا تو، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترك ره بلا كن
ماییم و آب دیده، در كنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا كن
خیره‌ كشی است، ما را، دارد دلی چو خارا
بكشد، كسش نگوید تدبیر خون بها كن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر كن وفا كن
دردی است، غیر مردن، آن را دوا نباشد

پس‌من چگونه گویم كاین درد را دوا كن؟
درخواب، دوش، پیری در كوی عشق دیدم
با دست اشارتم كرد: كه عزم سوی ما كن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد، هین دفع اژدها كن
بس كن كه بیخودم من، ور تو هنر فزایی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 بهمن 1396 :: نویسنده : ساحل جمالی


( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ساحل جمالی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :